| به یاد غلامحسین غریب گرکانی در هفتمین سالگرد در گذشت او . |
| ساعت ٩:٢٩ ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩٠ کلمات کلیدی: |
|
این پایان زندگی بسیاری از نهرهای بزرگ است.او هم یک نهر بود. گفتاری از کارمند اطاق سیصد و هشت* از غلامحسین غریب بهمن ماه 1352
جسد نهر، نهر بزرگ، نهر جاری در همه چیز، بی گور و بی کفن بر زمین بیابان رها شده است.بی فریادی و جنبشی، جسد کِش دار عظیمش بر کف بیابان وِلو شده است. رشتههای بی حس و مرده آب که با لجن و زباله در آمیختهاند.... اینست پایان.شاید قهر بیابان است که نهر کبیر را از تیزی کوهها پائین کشید. زنده بودنش را، جوش و نهیبش را به بازی گرفت. مسخره اش کرد. کشتش ------ این پایان زندگی بسیاری از نهرهای بزرگ است. او هم یک نهر بود. جاری در همه چیز. یکباره و ناگهان سرازیر میشد. همین بود که دشمنانه نگاهش میکردند و گستاخانه شاید هم دریا را جستوجو میکرد. ----- در نوجوانی اش، زمانی که جویبار کوچکی بود میشناختمش.میان جویهای لجن- آب محلهایپائین شهر وِل بود. اما سرچشمه اش از کوهها، آنچه میدانست از کوه آموخته بود و همین بود که از همان اول کار جوی ها تحویلش نگرفتند. همینطور حوضها و بعد هم استخرها.خوب …، نَگیرند. جویبار نوجوان جز اینکه پیش برود، نهر بشود و بعد شَط ،شَطی بزرگ و جاری در همه چیز که کاری دیگر نمی توانست کرد.تمام سالهای نوجوانی و جوانی را میان همان جویهای لجن- آب محلهای پائین شهر پلکید. بعد کمکم یادگرفتاین را که چطور میشود یک نهر بود. آبی از کوهساران بلند بود. اما درمیان همین هم پای او حوضها هم بزرگ شدند. به صورت استخرها در آمدند.استخرها هم به صورت دریاچهها. اما آبهاشان همان آبهای مانده قدیمی.مشکل از همان دوران، در شکل یک مسئله آغاز شد.آبی که شرط وجودش جاری شدن و پیشرفتن بود. با حوضها، استخرها و دریاچهها که به سکون می بالیدند. نهر بزرگ کوشید. تقلا کرد. شاید رابطهای، پیوندی میان خودش و آبگیرها برقرار کند. اما نشد که نشد.حوضها خندیدند. تا توانستند خندیدند و رویشان را برگرداندند.او ماند یک نَهر تنهای بزرگ. شبها، روزها ، در کوه، دشت، شهر، بیابان برای خودش جوشید و خروشید.شبهای بلند، شبهایی که به بلندی سالها بودند ، نهر بزرگ به زبان یک نهر حرف می زد. بهزبان یک نهر شعر میخواند. اما در زمانه او آموختن و فهمیدن هر زبانی معمول و ممکن بود مگر زبان یک نهر،هیچکس نپذیرفت که یک نهر هم میتواند زبانی داشته باشد و حرفی برای گفتن یا اصلاً زندهای باشد میان زندههای دیگر. .... و او همان گونه در شبهای بلند می خواند.بی آنکه نهری، جویباری، حتی حوضچهای صدایش را پاسخ گوید. من سالهای سال در شهر و بیابان پنهانی کنار او راه رفتم.البته نه بهعنوان یک دوست یا یک هم آواز، شاید یک تماشاگر، یا پژوهنده، زیرا چیزهایی از وجود آن نهر بزرگ در من هم بود.فکر میکردم اگر مشکل زندگی این نهر حل بشود یعنی آخر معلوم شود از این راه بود که کمی با زبانش آشنا شدم.توانستم از آن شعر، یا حماسه، یا به راستی من کارمند اطاق سیصد و هشت هستم. در همه چیز به مانند کارمندان اتاقهای دیگر اما فقط هفت ساعت در روز زیرا، صبح که از خانه بیرون میآیم یک نهرم. نهر با تمام صفا و صداقتی که از تیزی کوهها به همراه دارد. و بعد از ظهر که از اطاق سیصد و هشت بیرون میآیم باز هم نهرم. جاری میشوم در کوچهها و خیابانهای شهر. در کالبد کوفته و وارفته زندگی بعد از ظهر. جاری میشوم دراند یشههای به بن بست رسیده، و چشمهای خاکستری کارمندان دیگر، که در آن ساعت روز دیگر چیزی برای فکر کردن ندارند. در آن حال من جاری میشوم. به کجا؟.. نمیدانم. شاید به جایی مانند اطاق سیصد و هشت نامش خانه است. اما در واقع یک خنده. یک خنده مبتذل و شریر. و من در لحظه ورود به این خنده شریر باید از یاد ببرم که یک نهرم. زیرا اینجا چیزی به نام فرزند وجود دارد و چیزی به نام همسر. و من نتوانستم و نمی توانم کالبدی چوبین باشم. -------------- تنها نیمه شبها است که جاری میشوم، که میخوانم دشتها را مینوردم. بر کمرگاه ظریف کوهساران جوان میپیچم. وصدها هزار «چرا» را که در شکل صدها هزار زاغ سیاه در چشم، روح و سینه من، بی شرمانه قار میزنند و پرواز میکنند. نهیب میزنم که خاموش شوند. اما یکی از «چرا»ها یا زاغهای سیاه، اطاق سیصد و هشت است که خاموش نمیشود. فریاد این اطاق نه از روی لجبازیاست. نه دشمنی. می خواهد بداند چرا، به موجب کدام فرمان گور، یک نهر شده است، آن هم در زمان حیاتش. زمانی که نهر هنوز جان دارد. هنوز جاری است و هنوز می خروشد و میجوشد. ------------- در جدال با این صدها هزار «چرا» شب به پایان میرسد. بامداد فردا، باز هم مانند تمام فرداهای گذشته در گور خود سرازیر میشوم. گوری که پیش از مردنم برایم ساختهاند. ------------- اصلاً در زمان حیات است که موهبت داشتن یک گور، به نام اطاق سیصد و هشت را به من ارزانی داشتهاند. و باید از این دَهش بزرگ سپاسگزار باشم. زیرا یک نهر پس از مرگش، نه گور خواهد داشت و نه کفن.
پایان 1352 غلامحسین غریب * اطاق سیصدو هشت یکی از اطاقهای اداره کل فعالیتهای هنری در وزارت فرهنگ و هنر سابق.
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : وب لاگ رسمی زنده یاد غلامحسین غریب، شاعر،نویسنده و موسیقیدان. پروفایل مدیر : کرشمه غریب |
| صفحات وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


