داستان گرگها اثر غلامحسین غریب
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩٦   کلمات کلیدی:

 

 مهران درست چهل و دو سال و دو ماه از عمرش می گذشت. او بیست و دو سال و دو ماه از دوران این عمر، تنها کارش سیر کردن گرگ‌ها بود. گرگ‌هایی که غذایشان منحصراً از جسم و روح مهران تأمین می‌شد.

ناچار بود بر ای رهایی از زوزه‌ی وحشتناک نیم شبان و دندانها و چنگالهای حریص گرگ‌ها پیوسته از جسم و روح خودش غذای آنها را آماده کند.

دردی بزرگ بود و رازی بزرگ در زندگیش که به هر کس می‌گفت باور نمی‌کرد. می گفتند مهران دیوانه است.اما او دیوانه نبود. در سن چهل و دو سالگی سرپرست یک کارخانه عظیم در شهری بزرگ و معروف بود. مصنوعات این کارخانه ماشینهای ظریفی بودند که با روشن کردن موتورشان می زدند و می خواندند و نواهای قشنگ موسیقی از آنان شنیده می‌شد.

با اولین گرگ در هیجده سالگی برخورد کرد. روزی که مدرسه را تمام کرد و به خانه آمد، در کنج اطاق تاریک قدیمی، گرگی پیر منتظرش نشسته بود. او را که دید گفت: خوب ... حالا دیگه وقتش رسیده ...وقت سیر کردن من که بیست سال گوشه‌ی این اطاق منتظر نشستم. مهران از دیدن چنگالها و دندانهای تیزش یکه خورد و فکر کرد: یعنی بیست سال این گرگ تو این اطاق نشسته بود و من نمی‌دونستم؟

وقتی به حیاط آمد و  به همسایه اطاق مجاورش که نفت فروش دوره ‌گردی بود ماجرا را گفت‌ او پیش رفت، به اطاق کهنه و تاریک نگاه کرد با تعجب و سرزنش گفت: قباحت داره پسر! شرم کن ... آدم به باباش از این حرفا میزنه؟...و مهران متعجب‌تر از او باز هم داخل اطاق تاریک را نگاه کرد، حیرت‌زده و زیر لب گفت: بابام؟!!..

و بعد به همین ترتیب گرگ‌های دیگر پدیدار شدند و هر بار مرد نفت‌فروش اطاق قدیمی تاریک را نگاه کرد و گفت: قباحت داره پسر! حیا کن؟ ... آدم به کس و کار نزدیکش از این حرفا میزنه؟ ...

                                              

همان روزها بود که به عنوان یک کارگر ساده در این کارخانه «که آن وقت خیلی کوچکتر و محدودتر بود» مشغول کار شد. آن دوره مهران جوان بود. بیست سال بیشتر نداشت. در آن جوانی خیلی چیزها می‌خواست. آزادی می‌خواست. دانش می‌خواست. عشق می‌خواست. اما برای او که وظیفه داشت به گرگ‌ها غذا بدهد، تمام این چیزها ممنوع بود.تنها یک چیز برایش آزاد بود: غروبها، پس از پایان کار، در چایخانه‌ی کنار شهر روی صندلی‌های کهنه و شکسته نشستن و با تنها دوست زمان تحصیلی صحبت کردن. همین و اما همین هم یک روز ویران شد. روزی که مهران نتوانست چَتی دوستش را که تازه به مشروب خوردن عادت کرده بود تأمین  کند.

خسته از حرص و حیله‌گری گرگها برای دیدن دوستش به چایخانه رفت و به صندلی کهنه‌های پیاده رو نزدیک شد. همان وقت یک گرگ جوان را دید که با چشم‌های دریده‌ی عصبانی و چنگالهای باز روی صندلی نشسته و انتظارش را می‌کشید.

رنجیده و ناراحت رفت طرف دیگر چایخانه بنشیند. نفت‌فروش دوره‌ گرد ظرفهای نفت را کناری گذاشته روی چهار پایه نشسته بود و چای می‌خورد. مهران ماجرای گرگ شدن دوستش را به او گفت. مرد نفت‌فروش آن طرف پیاده رو به صندلی کهنه‌ها نگاه کرد و باز هم با تعجب و سرزنش گفت: الله و اکبر! ... قباحت داره جوون! ... به رفیق جون جونی چندین ساله تَم بعله؟ ...

                                                                          

کم‌کم کار او در کارخانه گرفت. فعال بود. تدبیر خاصی در ساختن ماشینهای آوازخوان داشت همه گفتند: به‌به ... چه ماشینهایی ! ... چه خوب می خوانند و چه خوب می‌نوازند...

مهم تر اینکه درست هم شبیه انسان هستند. رئیس کل کارخانه او را خواست و گفت: مهران! از کارت رضایت  دارم. دستور دادم بهت پاداش بِدن. از امروز تو سرپرست کارخانه‌ای .

در اولین هفته که مهران به عنوان سرپرست تعیین شد. اوضاع کارخانه دگرگون شد. او در کار جدی بود و سخت می‌گرفت و کارگرها می‌گفتند: مهران دیوونَس؛ هنوز راه و رسم زندگی تو شهر بزرگو یاد نگرفته.

هر بامداد که مهران به کارخانه می‌رسید، یکی از کارگرها تغییر شکل یافته و به صورت گرگ در می‌آمد. ولی او نا امید نمی شد فرصت داشت. فکر می‌کرد: شاید آخر میون این همه یک نفر پیدا بشه که ... به جستجو پرداخت. این را آموخته بود که چگونه در نگاه‌های چشمانشان، تولد یک گرگ را پیش‌بینی کند.

و روزی چشمانی را یافت که چنین تولدی در آنها پیش‌بینی نمی شد. دختره از خاندان گرگهای سرشناس بود . اما خودش هنوز لذت گرگ بودن را در نیافته بود. از خردسالی آدم‌هایی را دیده بود که همه در همه چیز شبیه هم بودند. میدید این آدمها خیلی بزرگند. ولی هنگامی که به آنان نزدیک می‌شد و دروغ‌هایی را که در لحظه و َسر کشیدن گیلاس مشروب به هم می‌گفتند می‌شنید،‌ آن آدمهای خیلی بزرگ یک مرتبه کوچک می‌شدند.

ریز می‌شدند. درست مثل مورچه. میشد همه‌شان را زیر یک پا لگدمال کرد.

درست همان زمان که دختر درباره‌ی اینان فکر می‌کرد و از خود می‌پرسید: عجب!! ... پس چرا اینا به ظاهر آنقدر بزرگ نشون میدن؟ همان زمان با مهران برخورد کرد.

به کارخانه آمده بود تا طرز ساختن ماشینهای آواز خوان را بیاموزد. روز اول که مهران را دید کوچک بود. از تمام مردها که دیده و شناخته بود کوچکتر. اما یک روز کارکنان کارخانه پیش او به عنوان شکوه و درد دل از مهران صحبت کردند:

ـ این سرپرست ما آدم بی‌خودیه ... مثه زهر مار تلخه ... انگار نَنَش خنده رو بهش یاد نداده. آخه اینم شد آدم...؟

شنیدن این حرفها برای دختر جالب بود. «مهران سخت‌گیره، تلخه و هیچ وقت نمی‌خنده» در حالی که تمام آدم‌هایی که او در طول سالها می دید. هیچ کدام تلخ نبودند. همه همیشه خوش بودند و همیشه می‌خندیدند.

روز دیگر که مهران را دید با دقتی بیشتر در گفتار و کردارش توجه کرد و فکر کرد: « راس میگن ... خیلی تلخه ...»

و در میان صحبت‌هایش یک باره گفت:

ـ مهران! ازت خوشم میاد. برای اینکه خیلی تلخی.

ـ متشکرم خانونم! ... ولی ما برای کار کردن و زحمت کشیدن ساخته شدیم. تلخی و شیرینی زیاد مهم نیست.

ـ می دونی که این نظریه بر خلاف رسم معمول شهر ماست؟

ـ اینو می دونم. اما کسی که یک گرگ بیست سال کنج اطاق تاریک انتظارشو کشیده، این رسم‌های معمول براش چه معنی‌ای میتونه داشته باشهِ؟ دختر از حرفهای آخر او کمی دچار شگفتی شد و خواست در این باره توضیحی بخواهد که مهران را برای حضور در جلسه آزمایش خواستند.

روز آزمایش ماشینهایی بود که ساختشان کامل شده و باید تحویل بازار می‌شدند.

                                                        

در تالار بزرگ کارخانه استاد کارها جمع شدند و مهران هم به آنها پیوست. ماشینهای آوازخوان یک به یک پس از کوک شدن، آهنگهای مخصوص خودشان را با رعایت تمام قوانین و اصول معمول اجرا می‌کردند. استادکاران آنها را تحسین می‌کردند و پروانه‌ی صدور به بازار به نامشان صادر می‌شد. در این میان یکی از ماشینها آهنگهایی اجرا کرد که درست بر خلاف تمام ماشینهای دیگر بود. وقتی استادکاران خوب دقت کردند، معلوم شد آهنگها و آوازهای این ماشین به کلی دور از قوانین و اصول معمول آنهاست.

همه عصبانی شدند و یکی از آنان با اعتراض گفت:

ـ این چه جور ماشین ساختنه؟... با این آهنگهای چرند و بی‌سر و ته ... ما که از کارش چیزی نفهمیدیم ...

استاد دیگر که دکتر در علوم ماشین‌سازی بود در  تأئید حرف اولی گفت: تقلید آقا! تقلید. مثه این‌که این مرض نوخواهی به کارخونه‌ی ما هم سرایت کرده. به نظر من نباید اجازه داد تو این کارخونه‌ای که چهل سال در ساختن ماشینهای آوازخوان سابقه داره این طور ماشینهای من دَرآری ساخته بِشه ...

استاد دیگر‌ ـ بدتر از همه‌ این از خصوصیات ماشین دور شده و بیشتر شباهت به انسان داره.

استاد دیگر ـ خوب آقا! شیوه‌ی کار ما  اینه که ماشینهامون شبیه انسان باشن.

استاد دیگر ـ بعله آقای استاد! بعله ... شبیه انسان، اما نه آنقدر که از صورت ماشین در بیاد و با انسان اشتباه بشه آخه شما از سر و صدای دَرهم بَرهمی که از این دستگاه شنیده میشه چی فهمیدین؟

استاد دیگر ـ به بینید! اگه بیشتر و بی‌نظر دقت کنیم، حتماً همه‌ی ما می‌فهمیم. تازه به فرض نفهمیدن، به نظر من رد کردن این ماشین کار درستی نیست.

اکثریت استادکاران با ماشین نو ظهور مخالف بودند ولی برای رأی نهایی نگاه‌ها متوجه مهران شد. زیرا او سرپرست کارخانه بود و نظرش در این باره اهمیت داشت.

مهران با بیانی آرام و متین گفت:

ـ البته این ماشین بدون رعایت قوانین و اصول معمول ساخته شده اما بد نیست. به نظر من باید در کارش بیشتر دقت کرد. همین جوری نمیشه اونو مردود شمرد.

با شنیدن این حرف استادکاران به مهران چپ چپ نگاه کردند. اول سکوت. بعد زمزمه‌های مخالف و بعد هم جلسه آزمایش متشنج و تعطیل شد. مهران جوانی را که سازنده آن ماشین بود، در دفتر کارش خواست و بی‌مقدمه به او گفت‌:

ـ معدل! در ساختن این ماشین قوانین و اصول مربوط رعایت نشده معدل با لبخندی مودبانه در پاسخ گفت: نبایدم بشه آقای مهران! ... ماشینهایی که با اون قوانین و اصول ساخته شدن مال روزگار گذشته بودن. مهران که نظر معدل را می‌پسندید و رضایت کامل او در نگاه‌هایش خوانده میشد ظاهراً بحثی در این باره نکرد او گفت:

ـ به این زودی نمیشه اظهار نظر کرد. فعلاً به کارت ادامه بده ببینیم چی میشه.

فردا ماشین نو ظهور ساخت معدل و موافقتی که مهران در کار او نشان داده بود، سر و صدایی در کارخانه به راه انداخت. نغمه‌های مخالف از همه سو بلند شد. استادکاران جلسات خصوصی تشکیل دادند و خواستار بر کناری مهران از سرپرستی کارخانه شدند. ماجرا به گوش رئیس کل کارخانه رسید. او مهران را خواست و گفت:

ـ این سرو صداها چیه مهران؟ این ماشین جدید چیه که برای همه ناراحتی درست کرده؟

مهران ـ یک مسئله مهم حیاتی قربان! همه چیز داره عوض میشه. اگه قرار بشه ماشینهای ساخت کارخونه‌ی ما هم همونهایی باشَن که سی سال پیش بودن دیگه کسی از اونها استقبال نمی‌کنه.

رئیس لحظه‌ای فکر کرد و گفت: نظر تو تأئید می کنم مهران! اون کارگر سازنده‌ی ماشین جدیدم تشویق کن .... دیگه کاری نداریم.

مهران با خرسندی و رضایت به دفتر کارش رفت. ماشین ساخت معدل را کوک کرد و یکبار دیگر با دقت کامل به نغمه‌ها و نواهای آن گوش داد. آنگونه هم که استادکاران نظر داشتند پرت و بی‌معنی نبود. صدای زندگی در یک شهر بزرگ بود. زندگی‌ای با غوغا و بی‌احساسی ماشین. زندگی‌ای با دوستی‌های بی‌فرجام و دشمنی‌های بی‌دلیل. آدمهای یکسان و قالب‌گیری شده در فکر و احساس. صدای سماجت. صدای گسستن پیوندهای کهنسال و در میان این صداها صدای زوزه‌ی گرگ‌ها. ومهران اینگونه نتیجه‌گیری کرد:

چه صدا و آهنگی زنده‌تر و واقعی‌تر از صدای این ماشین.

همان وقت معدل را خواست. تشویقش کرد و گفت: کارت جالبه ... همین طور ادامه بده.

معدل ـ متشکرم آقای مهران! ...اما نمی‌دونم چرا تمام استادکارا با کار من مخالفت میکنن؟

و از دفتر کار مهران بیرون رفت. پس از رفتن معدل مهران برای از بین بردن رنجشی که از جلسه آزمایش به بعد در همکارانش به وجود آمده بود به اطاق استراحت استادکاران رفت. با یکایک آنها که در صندلی هاشان راحت نشسته بودند و چای می‌خورند سلام و احوال‌پرسی کرد استادان در سکوت کامل به هم نگاه کردند و شریرانه لبخند زدند.

دکتر در علوم ماشین‌سازی با نیشخند و مسخرگی خطاب به دیگران گفت: خوب دیگه ... آقای مهرانم تقصیر نداره... بعضیام از این راه به آب ونون میرسَن.

مهران خواست به این کنایه تلخ پاسخی بدهد ولی یک لحظه توان حرف زدن را از دست داد و خاموش ماند. به نظرش رسید که چشمهای یک گرگ از ته چشمان استاد به او خیره شده است. کم‌کم چنگال، دندان و قیافه‌ی آشنای گرگ‌های قدیمی را در او مجسم یافت.به دیگران نگاه کرد. آن‌ها هم همه تغییر شکل داده بودند. یکپارچه به مانند همان گرگ پیری که بیست سال در کنج اطاق تاریک انتظارش را می‌کشید.

با نگرانی از اطاق استراحت استادکاران دور شد و به حیاط کارخانه رفت. همانگونه که در رویای رنج‌آورش غرق بود. مرد نفت‌فروش روبرویش پدیدار شد. او برای بُخاری‌های کارخانه نفت می‌آورد. مهران را که دید با خوشحالی به او نزدیک شد سلام کرد و گفت: بعله دیگه ... آقای مهرانم کُلُفت شَُدَنو با فقیر بیچاره‌ها کار ندارن خوب .... عیب نداره ... ما سلامتی‌ و ترقی شما رو می خوایم. خوش باشین.

بعد سرش را نزدیک گوش مهران برد آهسته گفت: ببینم! دیگه از اون خبرا که نیست؟ ... و در پاسخ مهران که با اشاره پرسید کدام خبرها گفت: چه می دونم. اون گرگ مُرگا دیگه ...

مهران در همان حال غمگین و ناراحت پاسخ داد: ای بابا؛ اون حرفا هیچ وقت برای من تموم نمیشه. می‌گی نه؟ ... بیا نگاه کن.

دست نفت‌فروش را گرفت و آهسته او را نزدیک در اطاق استراحت استادکاران برد و گفت: تماشا کن! نفتی از دیدن چهره‌های آرام و موهای سفید استادکاران که با حالتی متین و استاد وار دور اطاق نشسته بودند نارحت شد. نگاه تمسخرآمیزی به مهران کرد و در حالی که با انگشت به جمجمه‌ی خودش می زد با شوخی گفت: نه ... مثه این‌که اینجا هنوز جابه جا نشده ...

غروب یکی از روزهای پائیز مهران با زرین دختر کار‌آموز ـ که از تلخی او خوشش آمده بود ـ در یک کافه‌ کنار شهر قرار ملاقات داشتند. مهران چند دقیقه‌ دیرتر از ساعت مقرر رسید.

زرین که روی صندلی در حال انتظار نشسته بود با دیدن او خوشحال شد و گفت:

ـ سلام مهران! فکر نمی‌کردم بیایی

مهران ـ چرا؟ مگه من انسان نیستم؟

زرین ـ راستش تو آنقدرخشک و تلخی که انگار خودتم به صورت ماشین در اومدی.

مهران ـ مگه ماشین خشکُ تلخه؟

زرین ـ نه .... بی‌احساسه ...

مهران جوان پخته و کاملی بود با صورت سبزه تند و سبیل‌های سیاه پرپشت و کت و شلوار تیره رنگ معمولی که هیچ شباهتی به جوانهای با احساس نداشت. به آرامی خندید و گفت:

مهران ـ ببینم! تو این ماشین ساخت معدلُ دیدی؟

زرین ـ اینو ندیدم اما نظیرشو در شهرهای دیگه دیدم. صداهای عجیب و غریبی ازشون در میاد که هیچ قشنگ نیست.

مهران ـ شاید قشنگ نباشه. اما صدای زندگی این زمانه است. زرین برای این ‌که موضوع صحبت را تغییر بدهد گفت:

 راستی مهران اون روز تو کارخونه از یک گرگ پیر که بیست سال انتظارتو می کشیده صحبت می کردی .

نفهمیدم این دیگه چیه؟

مهران ـ اون بابام بود.

زرین از این حرف مهران دچار شگفتی شد و گفت: خیلی بدبینی مهران! حتی نسبت به پدرت، این خطرناکه. آنقدر ناامید نباش.

مهران ـ امید، ناامید! ... اصلاً امید به چی؟

 و هنگام خداحافظی زرین حرکتی که نشانه‌ی نزدیکتر شدنش به مهران باشد از خود نشان نداد. خشک و رسمی خداحافظی کرد و رفت.

                                                                         

زمانی رسیده بود که تمام کارکنان کارخانه از کوچک و بزرگ، پیر و جوان با مهران مخالف شده بودند. هر قدر به آنان بیشتر مهربانی می کرد و احترام می گذاشت بیشتربر کینه و دشمنی‌شان افزوده می‌شد. می‌کوشیدند به هر نحوی و از هر راهی او را بکوبند و به زمین بزنند.

اما مهران بی‌توجه به این پیش آمدها، هر روز صبح که به کارخانه می‌آمد، شجاع‌تر و مقتدرتر از روز پیش صدایش شنیده می شد که کوچکترین غفلت و سهل‌‌انگاری را مورد سرزنش و بازخواست قرار می داد. از این‌که می دید یک دسته گرگ در سکوتی مرموز و با نگاه‌های مَکّار کمین کرده‌اند تا در اولین فرصت با ضربه‌ای کاری از پا دَرش آورند چنین نتیجه‌ می گرفت:

خوب ... من دیگه دارم تموم میشم. دیگه جسم و روح من اینارو سیر نمی کنه. حالا دیگه انسان تازه‌تری می خوان با جسم و روح فربه‌تر.از طرف دیگر، معدل، کارگر جوانی که با ساختن ماشین نو ظهورش سروصدایی به راه انداخته بود در اثر مخالفت‌ها و کارشکنی‌های استادکاران کم‌کم از کار سرد شد. ماشینهای او به جای صادر شدن به بازار، به سبب عدم پذیرش بگوشه‌ی انبار افکنده می شدند. تمام کوششی که مهران با موافقت رئیس کل برای دلگرم نگه داشتن معدل به کار برد بی‌نتیجه ماند و عاقبت آن سازنده‌ی جوان پرشور از کار در آن کارخانه کناره‌گیری کرد.

                                                                               

یک روز عصر پس از تعطیل کارخانه که مهران برای هواخوری و کمی فکر کردن در یکی از خیابانهای خلوت شهر قدم می زد، هنگام گذشتن از مقابل یک دکه مشروب فروشی معدل را دید که پشت میز کهنه و کثیفی نشسته و یک بُطرعرق که محتوی آن به نیمه رسیده بود پیشش قرار داشت.

مهران تعجب کرد. معدل جوان سالم و سرزنده‌ای که روزهای تعطیل به کوهنوردی می‌رفت، او که جز به راه نویی که در ساختن ماشینهای آوازخوان در پیش گرفته بود، به هیچ چیز نمی‌اندیشید حالا در این مشروب فروشی محقر، کنار یک بطر عرق کشمش با خودش خلوت کرده بود.

مهران همانگونه که در حال تعجب ایستاده و او را نگاه می‌کرد، معدل او را دید، برخاست، با سلام و تعارفی صمیمانه به داخل مشروب فروشی دعوتش کرد.

مهران برای این ‌که از این کار غیر منتظره‌ی معدل سر در بیاورد. دعوت او را پذیرفت و در کنارش نشست.

با لحن کلامی دوستانه و در عین حال سرزنش بار گفت:

ـ معدل ! ... کار تازه‌ای پیش گرفتی. از تو بعید به نظر میاد ...

-معدل چرا بعید به نظر میاد مهران؟ بعضی وقتا آدم به جایی میرسه که ناچار باید بزنه به طبل بیعاری.

مهران ـ این حرفا چیه بابا؟ ... مخالفت چند تا همکار قدیمی که نباید تو رو این طور دل‌سرد و ناامید کنه ...

معدل ـ اشتباه میکنی مهران! مسئله به این سادگی نیس، خودِتَم خوب می دونی اشکال کار کجاست. استکان عرقش را به گلو خالی کرد، با تأثر و نفرت ادامه داد: اما من دیگه اهلش نیستم.

میرم دنبال کارایی که به درد این مردم و این زمونه می خوره.

مهران که از شدت ناراحتی و عصبانیت رنگ چهره‌اش برافروخته بود با تندی گفت:

ـ چی میگی جوون! تو خانواده داری ... با این تصمیم بچگانه که برای زندگیت گرفتی تکلیف همسرت چی میشه؟

معدل خنده‌ی تلخی کرد و گفت: همسرم رفت.

ـ کجا رفت؟

ـ دنبال همون چیزهایی که همه میرن ... پول ، تجمّل ...

ـ عجب! آخه چطور همین جوری گذاشت و رفت؟

ـ تعجب نداره مهران! مگه خودت بارها نگفتی زندگی امروز با خواب و خیال جور در نمیاد؟ ...

خوب ... اونم حسابشو کرد. دیده با  این راهی که من پیش گرفتم تا آخر عمر باید زندگی دلخواهش رو خواب ببینه ...

مهران درحالیکه در اندوهی عمیق غرق شده بود گفت:

ـ بازَم شکر کن  که همینطور بی قید و شرط ترکت کرد و رفت. نموند تا به‌شکل یک گرگ بی حیا تا آخر عمر جسم و روحِ تو بِبَلعه...

                                                                 

 فردای آن شب مهران پیش رئیس کل کارخانه رفت. وضع معدل را برایش شرح داد و برای پیش‌گیری از نابودی این استعداد جوان از او یاری خواست. رئیس کل در پاسخ گفت:

ـ می دونی که من از اول با ماشینِِ ساخت این جوان موافق بودم. اما اشکال اینه که مردم هنوز ماشینهای جدید و نمی‌پسندن. مام که نمی‌تونیم در کارخونه مون رو ببندیم. مهران پس از شنیدن سخنان رئیس‌کل « که خود واقعیتی غیر قابل انکار بود» فکر کرد:

«پس معدل حسابش درسته ... باید دنبال کارهایی رفت که به درد این زمانه و این مردم می‌خوره»

با این فکر و حالت روحی خاص همراه آن، از اطاق رئیس بیرون آمد و برای سرکشی کارگاه‌ها رفت. یکباره متوجه شد تمام کارکنان کارخانه، از استادکار، کارگر و کارمند همه تا به او می رسند تغییر شکل داده به صورت گرگ در می‌آیند. با این فرق که در این لحظه، پنجه‌هائی تیزتر، چشمانی دریده‌تر و خنده‌هایی شریرتر دارند. با این وضع او را در نگرانی شدیدی فرو برد. برای اولین بار از دیدن آن چشمهای دریده و خنده‌های شریر وحشت کرد. بی اراده و بی اختیار کارخانه را ترک کرد و برای دیدن زرین‌به سوی خانه او راه افتاد. «تنها کسی که تولد یک گرگ در چشمانش دیده نشده بود. »

                                                     

چند روز بود که زرین به سبب گرفتاری‌های شخصی برای کارآموزی به کارخانه نیامده و ازمهران بی خبر بود. در این مدت توانسته بود به طور کامل درباره‌ی مهران فکر کند. او را با طرز فکر مخصوص به خودش با مردان دیگر، «‌ آن مردان با احساس! که همیشه می‌خندیدند و حرف‌های با مزه می‌زدند » مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده بود:

« حیف که این مرد با این عظمت روحی و این اندیشه‌های نو ، هنوز راه و رسم زندگی این روزگارو یاد نگرفته ... اصلا عظمت روحی به چه درد می‌خوره؟ ...  کجای زندگی رو میشه با اون پرکرد؟ نه ... به عمر تلف کردنش نمی‌ارزه ...» در پی این سنجش و حساب تصمیم گرفته بود، این بار که مهران را می‌بیند حقیقت را گفته و از ادامه دوستی بی‌نتیجه‌اش با او عذر بخواهد. زرین در چنین وضع فکری بود که مهران به در خانه‌اش رفت و با هم به کافه‌ای که محل دیدار همیشگی‌شان بود رفتند. هنگامی که پشت میز کافه نشستند، زرین متوجه حالت آشفته و غیر طبیعی مهران شد. سرد و بی تفاوت از او پرسید:

زرین ـ چیه مهران؟ ... مِثِه اینکه حال درستی نداری. از این گذشته تو با فلسفه مخصوص به خودت، عجیبه که این موقع روز محل کار تو ترک کرده باشی ...

مهران ـ چشم‌های دریده و خنده‌های شریر گرگها ‌منو خسته کرد. اومدم. پیش تو شاید اقلاً ساعتی بتونم اونا رو فراموش کنم. زرین با زبانی که بیگانگی و سرزنش از آن می‌بارید گفت:

زرین ـ عجب! پس از مِیدون دَر رفتی؟ ... خوب ... بد نیست. شاید کم‌کم بفهمی که با این فکرای عجیب و غریبت چقدر از اصول زندگی تو شهر بزرگ پرتی.

مهران با توجه در بیان سرد و سرزنش بار زرین، از آمدنش پشیمان شده و پیش خود از نشان دادن این ضعف، احساس حقارت و شرمندگی کرد و به او گفت:

ـ اشتباه می‌کنی زرین! ...

جنگی در کار نیست که من از میدون دَررفته باشم. مسئله زندگیه ... اینم از ضعف و درموندگی ما است.

 تو دنیائی که پناهی وجود نداره دنبال پناهگاه می‌گردیم.زرین که در جستجوی لحظه مناسبی برای بیان تصمیمش بود از وقت استفاده کرد و خیلی جدی گفت:

ـ متا‌سفانه درباره‌ی منم اشتباه کردی مهران!  پناهگاهی که جستجو می‌کنی من نیستم ... مهران پیش خود فکر کرد:« درست میگه ... من اشتباه کردم ... از همون اول هم زمینه برای تولد یک گرگ آماده بود ... »

آنگاه در کمال ادب و احترام از زرین پوزش خواست. راهش را گرفت و رفت.

                                                             

چند روز بعد، یک شب که مهران مانند بعضی شبهای گذشته ولی ناامید و سرخورده در خیابان خلوت قدم می‌زد. کشش درونی او را به طرف دَکه مشروب فروشی برد. باز هم معدل کنار میز کهنه نشسته و بطر عرق کشمش پیش رویش قرار داشت. با دیدن مهران با آنکه نیم مست بود، مودبانه سلام گفت و به نشستن دعوتش کرد. مهران نشست و اولین سخن معدل این بود:

ـ مهران! میل داری یه دفه دیگه، صدای این ماشینو که آفت جون من شده بشنوی؟

ـ بد نیست ... بازم از هر حرف دیگه‌ای بهتره... معدل یکی از ماشینهای ساخت خودش را که همراه داشت کوک کرد و روی میز کنار بطر عرق جای داد. مهران با شنیدن مجدّد صداها و آهنگهای نو پدید ماشین معدل،یکبار دیگر برایش ثابت شد که این صدا، درست صدای زندگی زمانه‌ی اوست. صدای خشونت، صدای اضطراب، صدای فروریختن دستاویزها و تکیه‌گاههای کهنسال وهمراه با این صداها، صدای پی‌ریزی ستونهای عظیم زندگی‌‌ای نو، تهی از نقش‌های فریب در جای ‌آنها. مهران همانگونه که در این اندیشه‌ها غرق بود، چشمش به مرد عرق فروش افتاد. او با صورتی شکسته ولی تروتمیز و موهای خاکستری شانه زده، آرنجهایش را به پیشخوان تکیه داده و محو شنیدن صدای ماشین بود. وقتی خاموش شد، عرق فروش سکوتش را شکست به مهران و معدل گفت:

ـ آقا این ماشین ساخت کجاس؟ خیلی جالبه...

 آهنگهای نوظهوری ازش شنیده میشه ...

 مشتری‌اش را که منتظر ایستاده بود راه انداخت و باز به حرفش ادامه داد:

ـ تو این شهر هم یه کارخونه بزرگ معروف داریم که کارش ساختن ماشینهای آواز خونه...

اما آقا صداها و آهنگهای ماشینا شون خیلی قدیمیه ...

از شنیدن سخنان غیر منتظره‌ی مرد عرق فروش، برقی از تحسین و رضایت نگاه های بیرنگ و متأثر مهران و معدل را به هم پیوست. مهران با بیانی که تجربه و آگاهی چندین ساله‌ی او را می رساند گفت:

ـ شنیدی معدل! پس بی خود عمر تو با فکرهای بیهوده تلف نکن ... معدل که پس از مدتها یک لحظه راضی و خشنود به نظر می‌رسید گفت:

ـ خودت چی مهران! تو با این وضع و این روزگار می‌خوای چکار کنی؟

ـ کار، کار و سیر کردن شکمها و چشمهای دریده‌ی گرگ‌ها ...

و همین بود تا روزی که مهران درست چهل ودوسال و دوماه از عمرش می‌گذشت ...

                                                                                                                 پایان

 غلامحسین غریب سال1353

لینک داستان در وبلاگ  استاد غلامحسین غریب در Blogspot

http://khorousjangy.blogspot.com/2015/10/1353.html

 


 
برگرفته از داستان ساربان اثر غلامحسین غریب
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٦   کلمات کلیدی:

شهر زندگی در خواب بود،زنجیرها را بسته بودند.رنگرزها جولان می دادند،همه قلم موها را در دست گرفته و هر جایی که یک ذره سفیدی پیدا بود فوراً رویش را سیاه می کردند.ضمناً اگر به بعضی ساربان هایی هم که در آن موقع مخفیانه می خواستند از شهر زندگی عبور کنند می رسیدند،با خطها و ته رنگهایشان او را هم سیاه می کردند.

این عمل از روی غرض بود،چون فقط ساربان ها بودند که رنگرزها را می شناختند و هر وقت آنها هوای تفنن به سرشان می زد می خواستند رنگها را با هم مخلوط کنند ساربان های هوشیار قبلاً مردم شهر زندگی را خبردار می کردند.بودند تک و توک ساربان هایی که رنگرزها سیاهشان کرده و آنها را در سوراخ و سنبه های شهر زندگی انداخته بودند،اما این یکی از آنها نبود.

خودشان می دانستند که مراد ساربان چندان از آنها حساب نمی برد.ولی وقتی شنید مرجان با سورچی ها فرار کرده است فهمید که باز رنگرزها شوخی شان گل کرده و پایشان را توی کفش او کرده اند.

از آن به بعد به هر کاری دست می زد فوراً سر می رسیدند و با قلم مو شکسته هاشان هر چه رنگ سیاه بود اطرافش پخش می کردند.

مجموعه ساربان/ غریب/نشر قصیده 1380

 


 
دهمین سالگرد درگذشت غلامحسین غریب
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

با مهر

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می‌ماند.

                                                               «سهراب سپهری»

 

یادش همواره با ماست


 
← صفحه بعد