گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

به نام ایزد یکتا 

  هشت سال از خاموشی غلامحسین غریب گذشت ....

ببین ای دِلِ غافل

که افسون زمانه، چه بیداد برافکند.

نه صدائی زِدهُل مانده در این یخ،

نه نشانی ز قد و قامت شیرین،

و نه انگیزه و شوری که زند تیشه به کُهسار.

 

 

پدر عزیز یادت گرامی         


 
داستان قلمزن از غلامحسین غریب - مجله خروس جنگی شماره 4
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

به نام یزدان پاک

بعدها مردم در پشت جعبه آینه‌ی موزه‌ی بزرگ شهر این کوزه‌ی گلی سرشکسته را که روی آن نقش چشم و ابروی یک معشوقه افسانه‌ای طرح شده بود دیدند.زیر آن نقش با خط ناخوانای قدیمی،خط یک قلمزن،نوشته بود:«این یادگار چشم و ابروی بادبادکی است که به نوک درخت صنوبر باغ گیر کرد» این کوزه متعلق به روزگاری بود،که مردم درد دل‌های عاشقانه‌شان را با سنگ صبور در میان می‌گذاشتند و هرکس از این جور چیزها صحبت می‌کرد اگر مرد بود سنگسارش می‌کردند و اگر زن بود گیسویش را به دُم قاطر می بستند و توی صحرا ولش می ‌کردند.در آن دوران بود که سر هر چهارسو یک قطعه سنگ که رویش با خط کوفی نوشته شده بود:«هرکس از این راه برود خونش پای خودش است» کار گذاشته بودند و مردم هم از روی ترس و بنا به عادت هیچوقت در آن راه‌ها پا نمی‌گذاشتند.ولی گاهی اوقات کسانی پیدا می‌شدند که وقتی می‌خواستند از سر چهارسو عبور کنند،نوشته‌ی روی کاشی را نگاه نمی‌کردند،شیطان وسوسه شان می‌کرد،دزدکی خم می‌شدند و توی آن راه را تماشا می‌کردند.دشت وسیعی را می‌دیدند که تا چشم کار می‌کرد گل و لاله بود و درختهای صنوبر که به آسمان سرکشیده بودند.نور سبز رنگی روشن مثل همان نوری که قدیمی‌ها می گفتند روح مقدسین است که گاه گاه هنگام سحر از بالای بام خانه ها رد می‌شود در فضا پخش بود.

عده ی زیادی از آن معشوقه‌های افسانه‌ای که عکس چشم و ابروشان روی کوزه طرح شده بود،دست به دست هم داده بودند و مستانه لابلای شاخه‌های صنوبر می‌رقصیدند.پس از دیدن این چشم انداز،دیگر آنهایی که شیطان گولشان زده بود،نمی‌توانستند خودداری کنند،سرشان را زیر می‌انداختند و وارد آن جاده می‌شدند.ولی در همین موقع کمندهای بلندی که از دانه های ظریف تسبیح یَشم درست شده بود از کنار گوشه های مخفی به گردنشان می‌افتاد و آنها را فوراً توی راه اولیه می‌کشانید.از این به بعد دیگر اینها،کسانی که شیطان گولشان زده بود،غریبه بودند،دیگر کسی با آنها کاری نداشت،چون در ورقه‌های پوست آهو که در آنها دیدن چشم انداز یک دشت صنوبر در دنیاهای دیگر به مردم وعده داده شده بود و همه قطعه‌ای از آن در جیب بغل سرداریشان داشتند،نوشته بود:« که هر کس به این دسته ی گمراه نزدیک شود هیچوقت روی چشم انداز دشت صنوبر را نخواهد دید».آن وقت آنها هم برای همیشه مهُر سکوت بر لب می زدند.اما برای فرونشاندن غوغایی که از دیدن آن چشم انداز قشنگ و خطرناک در آنها پیدا شده بود(چون اهل درد دل کردن با سنگ صبور هم نبودند) هر کدام یک قلم به دست می گرفتند و هر جا می رسیدند،روی دیوار،روی کوزه،یا روی حاشیه ی همان پوست آهوهای کهنه نقشه ی آن چشم انداز بدیع را با چشم و ابروی معشوقه های افسانه ای طرح می کردند.

قلمزن هم یکی از آنها بود.در دوران کودکی روزی که از مکتب می‌آمده سر چهارسو شیطان گولش می‌زند،او هم سرش را برمی‌گرداند و چشم انداز دشت صنوبر را می‌بیند.در همان دَم خاطره‌ای از چشم و ابروی معشوقه های افسانه‌ای که مثل پری‌هایی بودند که مادرش شبها قصه‌های شیرینی از آنها برایش می‌گفت،در خاطرش نقش می‌بندد.اما جرات نمی‌کند قدمی به آن طرف بردارد چون خط کوفی قطعه سنگ را «هر کس از این راه برود خونش پای خودش است» هر روز موقع آمدن از مکتب آنجا می‌دید.

ولی از این روز به بعد،هر وقت توی مکتب خانه می‌نشست و همسال هایش عَم جُزء می‌خواندند،او تمام حواسش به نقش و نگار روی در ارسی مکتب خانه بود،زیرا اثر چشم و ابروی عکس های قدیمی روی آن که به مرور زمان محو شده بودند هنوز پیدا بود.یک دفعه هم از ذوقش در پشت جلد تیماج عَم جُزء با قلم نِی چند تا از آن چشم و ابروها کشیده بود،همین باعث شد که استاد زیر چوب و فلک ناخن هایش را گرفت و از مکتب بیرونش کرد....

سابق بر این بین بچه مکتبی‌ها،یا بچه های کوچه‌گردی که تابستان ها نصف روز کاسب بودند،و نصف دیگرش را توی کوچه‌های محله پَرسه می‌زدند،بادبادک هوا کردن معمول بود.گاهی اوقات آسمان تیره از گرد و خاک محل پُر می‌شد از بادبادکهای رنگارنگی که درست مانند همان معشوقه‌های افسانه‌ای لای درخت صنوبر روی هوا می‌رقصیدند.چه رقابتهای شدیدی که بین بچه‌های محل سرِ فوت و فَن درست کردن بادبادک‌های قشنگ و قدرت اوج گرفتن آنها،درمی‌گرفت.قلمزن هم در بچه‌گی همان موقع که از مکتب بیرونش کردند،قاطی این بچه‌ها شد.یک هفته تمام گوشه‌ی خانه نشست و با زحمت و صبر و حوصله‌ی تمام بادبادکی ساخت که از مال همه‌ی بچه های محله سر بود.وقتی بادبادک ها هوا می‌رفت، فقط بادبادک او بود که با کاغذ زَروَرق سفید گل و بوته دار و دنباله‌های بلند الوانش از همه بالاتر می‌رفت و نزدیک ابرها مثل عروس لنگر می‌انداخت و جلوه گری می‌کرد.

از همه مهمتر،چشم و ابروی این بادبادک بود که قلمزن درست دو روز وقتش را صرف آن کرده و با کاغذ رنگی، چشم و ابرویی شبیه به چشم و ابروی معشوقه های افسانه ای که در میان شاخه های صنوبر دیده بود،برایش ساخته بود همین او را سر کِیف می‌آورد و وادارش می‌کرد که هر روز بادبادکش را به هر قیمتی هست از دیگران بالاتر ببرد.

سایر بچه ها از این دو سه قطعه کاغذ رنگی که او اسمش را چشم و ابرو گذاشته بود،چیزی نمی‌فهمیدند،چون آنها چشم انداز دشت صنوبر را ندیده بودند.ولی برای قلمزن این بادبادک به واسطه ی همین دو سه قطعه کاغذ رنگی محبوب ترین چیزها بود و جای تمام خوشی‌های زندگی کودکانه را پُر می‌کرد.او بادبادکش را از همه کَس،از بچه‌های همبازی،از قوم و خویش‌ها،حتی از پدر و مادرش هم بیشتر دوست داشت.اتفاقاً یک روز موقعی که همه‌ی بادباکها را هوا کرده بودند،بادبادک او که آن بالاها نزدیک خورشید مثل عروس می‌رقصید و عشوه گری می‌کرد،یکدفعه نخش پاره شد.تا قلمزن به خودش جنبید بادبادک چَپَکی رفت و به نوک درخت صنوبر بلندی که از دیوار باغ بیرون آمده بود،گیر کرد.در همان لحظه شاخ ی صنوبر،کمانش را شکست،زَروَرقش پاره شد و میان شاخ و برگ درخت در هم پیچید.بچه ها همه از این اتفاق خوشحال شدند و دسته جمعی زدند زیر خنده و قلمزن را هو کردند.

بعد از این دیگر زندگی قلمزن،بچه‌ای که بادبادکش در میان شاخ و برگ درخت صنوبر باغ در هم پیچیده شده بود،از همه بچه‌ها و از تمام مردم جدا شد.برای او بادبادکهای زیادی به انواع مختلف ساختند،ولی فایده نداشت.هیچکدام جای بادبادک خودش را نگرفت. پدر و مادرش وقتی از وضعیت خبردار شدند، فوراً ورقه‌های پوست آهو را از جیب بغل بیرون آوردند،بوسیدند و به بانی کار گذاشتن قطعه سنگ سر چهارسو هزار تا خدا بیامرزی فرستادند از همین تاریخ بود که اسم قلمزن وارد جرگه‌ی دیوانه‌ها شد، دیگر اصلاً با کسی حرف نمی‌زد،چون او جز موضوع چشم و ابروی بادبادکش حرف دیگری نداشت بزند.این را هم هر کس می‌شنید خنده اش می‌گرفت.دیگر همسالها و اهل محل او را ندیدند،تا اینکه مدتها بعد خبرش را از پیش پیرمرد کمانچه کِشی که تازه‌گی‌ها در آن حوالی پیدا شده بود گرفتند......

صدای کمانچه پیر مرد را اغلب اهالی محل گاه و بیگاه شنیده بودند.چه بسا اتفاق می‌افتاد که در پشت درهای شکسته و قدیمی خانه ها،دخترهای چادر نمازی قایم می‌شدند،و از لای در به صدای کمانچه گوش می‌دادند.پیرمرد هایی که لباده‌ی ترمه به تن داشتند سرشان را کنار دَربچه‌ها می‌گذاشتند و با شنیدن صدای ساز پیرمرد کمانچه‌کش در یک حالت خماری ،جوانی و مستی را از سر می‌گرفتند.اما پس از چند لحظه شیطان را لعنت کرده استغفار می‌گفتند.بچه‌های سر پا برهنه و کوچه گرد در نصف روزی که کاسب نبودند،هر جا او را پیدا می‌کردند،دست از بادبادکها بر می‌داشتند،می آمدند دورش می‌نشستند و ساکت و خاموش به صدای کمانچه گوش می‌دادند.ولی همه اینها عقیده داشتند که پیرمرد کمانچه کش با شیطان دست دارد و مردم را گمراه می‌کند.اما حقیقتش این بود که پیرمرد کمانچه کش به کلی زیر همه چیز زده بود.از اولین روزی که از سر چهارسو عبور کرده بود برای خط کوفی قطعه سنگ فاتحه هم نخوانده،با جرات رفته و خودش را به دشت صنوبر رسانده بود،و آنجا آن معشوقه های افسانه ای را از روی زمین تا منتهی حد آسمان،آن بالا،توی ابرها که می‌رفتند و محو می‌شدند تعقیب کرده بود.هر جا که چشمش به کمندهای تسبیح یشم می‌افتاد،آنها را لگدمال می‌کرد،پشت تمام ورقه های پوست آهو عکس معشوقه های خیالی را طرح می کرد.حتی روی دسته ی کمانچه اش،آنجا هم چشم و ابروی آنها را کنده بود. کسی جرات نمی کرد در خصوص این چیزها به او حرفی بزند،یعنی هیچکس دلش نمی خواست .زیرا از روزی که پای پیرمرد کمانچه کش توی محل باز شده بود اهالی کمتر احتیاج پیدا می کردند که با سنگ صبور درد دل کنند .

وقتی از سَرِ گُذر هیکل لاغر و کوتاه پیرمرد کمانچه کش پیدا می شد قیافه ی متبسم او که یک عینک سفید دسته سیمی به چشم داشت و موهای سفید که روی پیشانی بازش شانه خورده بود،همه را شاد می کرد.هر کس او را می دید،قلباً خوشحال می شد او هم در عوض،همیشه بدون انتظار پاداش،ساده و بی ریا برای آنها کمانچه می زد.اما با وجود همه ی اینها باز هم می گفتند او دستیار شیطان است،او گمراه است.در همین اوقات بود که روی صورت شاد و آرام پیرمرد کمانچه کش لبخندی پیدا می شد که به همه ی این حرفها به تمام طرفداران کمند تسبیح یشم و تمام خطهای کوفی روی قطعه سنگ سر چهارسو جواب می داد.

قلمزن چند مرتبه،این لبخند را روی صورت پیر مرد کمانچه کش دیده بود،و از همین جهت جرأت نمی‌کرد به او نزدیک شود.چون از تاریخ گرفتن بابادکش به درخت صنوبر سالها می‌گذشت و او حالا همه چیز را می فهمید.پیش خود فکر می کرد که توی دنیا،اینتنها کسی است که می تواند در خصوص چشم و ابروی بابادکش با او حرف بزند، ولی چون هنوز عکس روی دسته کمانچه را ندیده بود،می‌ترسید،نمی‌خواست لبخند مخصوص پیر مرد کمانچه‌کش که خیلی خوب آنرا می‌شناخت شامل حال چشم و ابروی بادبادک او هم بشود.یک روز تنگ غروب که قلمزن رفته بود سری به زرورق پاره شده‌ی بادبادکش که لای شاخه های صنوبر گیر کرده بود بزند،پیرمرد کمانچه کش را دید که پشت به دیوار باغ نشسته بود،و این دفعه فقط برای خودش کمانچه می‌زد.قلمزن رفت نزدیک او نشست و به صدای سازش گوش داد.برای او گفت در چند سال پیش بادبادک او که با کاغذ رنگی چشم و ابرویی مثل همین عکس روی دسته کمانچه برای آن ساخته بود، به نوک درخت صنوبر باغ گیر کرد و زَروَرقش پاره شد.

کمانچه‌کش وقتی همه حرفهای او را شنید،قیافه اش عوض شد و لبخند همیشگی مثل یک غبار زود گذر از روی صورتش رد شد،هیچ حرفی نزد و به گفته‌های قلمزن جواب نداد،همینطور که پنجه‌های لاغرش روی سیم‌های کمانچه حرکت می‌کرد،سرش را نزدیک سر او برد و آهسته برایش خواند:«هر برگ بنفشه کز زمین می‌روید – خالی است که بر رُخ نگاری بوده است» بعد بدون اینکه دیگر مکث کند کمانچه را زیر بغل گذاشت،راهش را کشید و رفت.

قلمزن ساعتها همان جا نشست و فکر کرد.این زمزمه‌ی ضعیفی که از میان لبهای پیرمرد کمانچه‌کش بیرون آمد،بدون زحمت و دردسر او را به دنیای دیگری برد،دنیایی که همه موجودات آن نشانه‌ای از چشم و ابروی بادبادک او داشتند.همه جا به صورت چشم انداز وسیع دشت صنوبر در آمده بود.تمام گل و لاله‌های کوهها حتی خارهای خشک صحرا هم  چشم و ابرو داشتند.چشم و ابروی معشوقه‌های افسانه‌ای که در میان درختهای صنوبر می‌رقصیدند.لحظه به لحظه اینها خشک می‌شدند و با یک وزش باد به هوا می‌رفتند، باز به جایشان گل‌ها و لاله‌های دیگری به همان صورت سبز می‌شدند.

وقتی به خانه خودشان رفت بیشتر متعجب شد،چون آنجا هم،همه چیز عوض شده بود.دیوارهای کهنه‌ی کاهگلی که در مدت چندین سال از خفگی و بی‌رنگ و رویی آنها خسته شده بود،رنگشان را تغییر داده و نور افشان شده بودند.معشوقه های افسانه‌ای دسته دسته از پشت دیوارها بیرون می‌آمدند جلوی او می‌رقصیدند،و از طرف دیگر محو می‌گشتند.ولی قلمزن باز هم اطمینان نداشت و از این بی‌ثباتی و زودگذری ناراحت بود.فکر می‌کرد که همه اینها هم مثل بادبادکش که به  یک حمله باد معدوم شد،سُست و فانی هستند.

بالاخره به سراغ پیرمرد کمانچه‌کش رفت تا از او،پیرمردی که همه معتقد بودند با شیطان دست دارد،چاره‌ی این کار را بخواهد.اما وقتی وارد اطاقک خِشت و گِلی او که در یک گوشه‌ی پرت افتاده‌ی محل همینطور بی‌باعث و بانی افتاده بود شد،غیر از یک کوزه‌ی سفالی شکسته اثری از او ندید! اهل محل می‌گفتند از روزی که این کوزه شکسته،کمانچه کش هم رفته و دیگر برنگشته است.وقتی قلمزن روی قطعات شکسته‌ی کوزه را نگاه کرد،نفش چشم و ابروی معشوقه‌های افسانه‌ای را در آن دید که ابروها با شکستن کوزه از میان نصف شده بودند.این وضعیت او را به یاد روزهایی انداخت که بادبادکش به درخت صنوبر گیر کرد.آن وقت درد پیر مرد کمانچه کش و علت غیبت ناگهانیش را دریافت.تازه فهمید که در میان انبوه مردمانی که چشمهایشان در پشت ورقه‌های پوست آهو مستور و پاهایشان در حلقه کمند تسبیح یشم بسته است،کسانی هم هستند که رمز بزرگ چشم و ابروی معشوقه های افسانه‌ای را خوب می‌شناسند،و می‌شود با آنها در خصوص بادبادکی که به نوک درخت صنوبر گیر کرد حرف زد.

ساعتها توی آن اتاق خشت و گِلی نشست و فکر کرد.در خصوص همه چیز اندیشید:مردمانی که از راههای ممنوع شده رفته بودند و روی قطعه سنگ چهارسو نوشته بود که خونشان پای خودشان است،چشم انداز دشت صنوبر و چشم و ابروی معشوقه های افسانه‌ای که همه جا بودند و هیچکس آنها را نمی‌دید،زندگی مخصوص پیرمرد کمانچه‌کش که به یک کوزه‌ی سفالین بسته و مربوط بوده است.بعد وقتی یک بار دیگر قطعات شکسته‌ی کوزه و نقش چشم و ابروی طرح شده‌ی روی آن را با دقت بیشتری نگاه کرد،یک کیف و لذت شدید،شبیه همان لذتی که در حالت پیر مرد کمانچه کش می‌دید،در خود حس کرد.شاید به نظرش رسیده بود که این چشم و ابروی کنده شده روی کوزه گلی خیلی محکم تر و پایدارتر از چشم و ابروی بادبادک اوست که با کاغذ رنگی درست کرده بود.بالاخره قلمزن پس از اینکه همه چیز را مفصلاً از آن کوزه‌ی شکسته سوال کرد، برای همیشه در این اطاقک کوچک خشت و گِلی ماندگار شد.اهل محل هر چه کنجکاوی کردند نفهمیدند علت چه بود که او یکدفعه خانه و زندگیش را ترک کرد آمد توی کلبه منزل کرد.در مدت بیست سال تمام اهالی محله،بچه‌هایی که دیگر برای خودشان مردها شده بودند،فقط می‌دانستند که یک مرد منزوی که از راه در رفته(و خونش پای خودش است) کنج این اطاقک گِلی زندگی می‌کند ،که تمام وقت کارش کندن چشم و ابرو روی کوزه‌های گِلی است.این را هم می‌دانستند که او پس از مدتها که روی یک کوزه را قلم می‌زند،یکدفعه آن را به زمین زده خرد می‌کند و باز کوزه‌ی دیگری دست می‌گیرد.اوایل گاهی اوقات هم آخر شبها او را می‌دیدند که می‌رفت و سری به درخت صنوبر باغ می‌زد ولی چندی بعد باغ خراب شد و درخت صنوبر را هم قطع کردند.از این جهت دیگر کمتر قلمزن می‌دیدند.اما گفتگوهای عجیبی و غریب و افسانه مانندی در خصوص او و اطاقک گِلی‌اش سر زبانها افتاد بود.بعضی‌ها می‌گفتند قلمزن توی اطاقک گنج پیدا کرده و روی آن نشسته است.بچه‌های کوچه گردی هم که نصف روز کاسب بودند،و حالا مردها شده بودند،چون از قضیه بادبادکی که به نوک درخت صنوبر باغ گیر کرد خبر داشتند،می‌گفتند او از بچه‌گی از همان وقت که بادبادکش را از دست داد ،دیوانه شده است.همسایه‌های نزدیکش می گفتند که قلمزن با دختر شاه پریان سَروسِر دارد و ادعا می کردند خودشان به چشم دیده اند که او شبها در لباس یک ملکه مخفیانه وارد کلبه قلمزن شده است.حتی کار به جایی رسیده بود که شبها دخترهای چادر نمازی محل از بالای پشت بام یا از دریچه ی خانه ها سر می کشیدند تا آمدن دختر شاه پریان را به خانه قلمزن ببینند.و بعد می رفتند کنج صندوق خانه ها می‌نشستند و با سنگ صبور درد دل می‌کردند.

اتفاقاً یکی از کوزه شکسته‌هایی که قلمزن روی آن چشم و ابرو کشیده و بعد خردش کرده بود،به دست اهالی محل افتاد.دیگر برای هیچکس شکی نماند ،همه گفتند که این چشم و ابروی دختر شاه پریان است که قلمزن روی کوزه‌ها می‌کند.طرفداران کمند تسبیح یشم وقتی این جریان را دیدند همه انگشتها را به طرف اطاقک گِلی قلمزن گرفتند و فتوی دادند که او از کسانی است که به خط کوفی قطعه سنگ سر چهارسو اعتنا نکرده،و راهش را گم کرده است،از این جهت خونش پای خودش است.

بعد از آن دیگر کسبه‌ی محل برای اینکه برکت و رونق کسبشان نرود به او جنس نمی‌فروختند.مردم در سر نماز ورقه‌های پوست آهو را از جیب بغل سرداریشان بیرون می‌آوردند،و به شکرانه‌ی اینکه خود و فرزندانشان مثل قلمزن نشده اند آنها را سجده می‌کردند.ولی قلمزن بیست سال گوشه‌ی اطاقک نشست و این حرفها را نشنیده گرفت.او فقط می‌خواست لنگه‌ی چشم و ابروی معشوقه های افسانه‌ای را که لای درختهای صنوبر دیده و با کاغذ رنگی عین آنرا روی بادبادک ساخته بود،روی کوزه قلم بزند.بیست سال تمام هِی روی کوزه ها قلم می‌زد،چشم و ابرو می‌کند و بعد همه‌ی آنها را می‌شکست.

ولی یک دفعه وقتی روی یک کوزه‌ی کهنه‌ی سر شکسته را قلم زد دیگر آن را نشکست.بین تمام کوزه‌هایی که در مدت بیست سال به این جا آمدند و در کنج اطاقک قلمزن تسلیم مرگ شدند فقط همین یکی که زیر نقش چشم و ابرویش چیزهایی به خط قلمزن نوشته بود جان سالم به در برد و زنده ماند.همین وقتها بود که اهل محل قلمزن را دیدند که ناگهانی از اطاقک گلی بیرون جست در حالیکه قدش کشیده و بلند شده و روی صورت خندان و چشمهای نافذش نور ذوق و زندگی مثل یک پاره آتش می‌درخشید،با چند جست و خیز از کوچه های تنگ آن محل بیرون رفت و دیگر بازنگشت.ولی گویا کوزه‌اش را جا گذاشته بود.چون بعدها مردم محله،آن کوزه‌ی سرشکسته را توی اطاقک گلی پیدا کردند که زیر نقش چشم و ابروی آن نوشته بود:« این یادگار چشم و ابروی بادبادکی است که به نوک درخت صنوبر باغ گیر کرد.»..........

داستان قلمزن - از غلامحسین غریب