چهارمین سالگرد درگذشت غلامحسین غریب 

 

   آن مرد غروب چی؟ او کجاست؟... مرده است؟... یا آواره دشت و بیابان؟...

   هیچ...

فقط زمستان است.

سرد و سخت و طولانی و همه چیز در حال انجماد "

چگونه مرا یارای نوشتن در رثای بزرگ مردی چون شما باشد، ای "مرد غروب"، ای "مرد هزار ساله" و ای استاد زندگانیم.

اصلاً کدامین رثاء... سرزنده و جاودان بوده‌اید و خواهید بود.

بهسان آن آتشی که همواره درون قلبتان جای داشت و آن را به ما شناساندید، که در خود نیز بیابیم.

با شما زندگی کردهایم و خواهیم کرد.

نه زیستن، که بازجُست آن از زندگی را به ما آموختید.

آن روز که شما را با آن چهره‌ی نادر و فراموش ناشدنیتان و با آن نگاه ژرف‌تان که دورها را میکاوید دیدم، لحظهای بر اندیشهام نگذشت که چگونه زندگی مرا دگرگون خواهید ساخت. صدای بم و نافذتان را هنوز از دور دستها میشنوم، گفتار بی‌بدیل‌تان راکه در گوشم نجوا می‌کند: "من این تاج تکبر را گرفتم از خدای قادر مطلق..." و آفرین بر تقدیرم باد.

روزها به دیگران میگفتم، خداوند مرا چه دوست میدارد، که غنیمت همگویی با استاد را دارم.

و چه خوشبخت بودم آن روز که مرا به شاگردی پذیرفتید، گرچه به شاگردی‌‌تان نیامده بودم. آن روز به خواست من، یاریام کردید که شاگردتان نباشم ، ولی تقدیر همواره هدیهای را به ما ارزانی میدارد، که جز زمانی پس از آن، بازش نخواهیم شناخت.

نزدتان به درس کلارینت مشغول شدم. استادی بسیار سختگیر و موی شکاف بودید. بیمانند.

شش ماه که گذشت گفتید: دیگر بس است. آوای سازت به مانند کسی است که چهار سال است مینوازد، ولی انگشتان‌ات باید قدری کوتاه‌تر باشد. باید ساکسوفون بزنی.

گویی ساز تنها بهانهای بود که آن سالها را به نزدتان بیایم. دو روز در هفته، درس موسیقی ربع ساعتی بود و دیگر سخنانی که به ساعتی نیز پایان نمییافت. مرا درس زندگی آموختید و بازگفتید «... آنچه گذشته است و نمی دانیم.»

به‌سان آن ترانههای بومی که دیرزمانی در سینه مردمان این سرزمین جای گرفته بود و سالها در یافتن و نگهداشتشان کوشیدید.

از روزهایی گفتید که با همراهانتان، برای ضبط ترانهای، سه روز را در کنار رودی به صبح آوردید، که میدانستید «شیرعلیمردان» را باید از زبان شیر مردان ایل بر گاهِ گذر از رود شنید.

از رقصی گفتید، که همواره در این سرزمین نیایش خداوند بوده است و نشناخته‌ایماش.

از عاشورا گفتید و حماسه. از شیعه گفتید و پادشاهی بر ایران. از چهارده سده سوگ ایرانیان بر سترگیشان که در آن قیام میدارند.

از قهرمانی و حماسه‌ای که اکنون تنها مرثیه‌اش بر جای است و بس.

از تعزیه گفتید و هنر مدرنی که بر پایهاش باید بنیاد کرد.

از هنر نو و آنچه برآن گذشت.

از شاهنامه گفتید و خواندید و از گرشاسِپ جاوید و یَل اسفندیار... و چهها و چهها...

درسهای زندگی را که سالها بازجُستید، به ما نمایاندید.

آزادی و عشق... آن "دو اصل بنیادین زندگی انسان- گوزن" را.

چه دیر شما را شناختم ای آخرین از نسلِ "غولهایی که مورچه از دنیا میروند" در چشم مورچگان.

سالها از آن روزها می‌گذرد، ولی با خواندن آن اندک نوشتههایتان که به من میسپردید زندگی کردهام. بارها و بارها خواندهام و هر بار نیز برایم نویی و فرایافتی تازه به ارمغان آورده است. آنقدر دورها را جُسته‌اید، که چشمان ما با گذشت سالها نیز یارای دیدن آن کرانه‌ها را نخواهد داشت و تنها توان آن داریم که وصفشان را از زبان شما شنویم.

صدای‌تان را هنوز در گوش می‌شنوم:

"وز چه می‌جویند در این مرده‌ریگ باستان، در جستجوی قهرمان"

"قهرمان اینجاست، در پس‌کوچه های شهر یخ"

یادتان گرامی و روح سترگ‌تان همیشه شادمان باد، ای فانوس درخشان دریای پرآشوب

علی تصدیقی

٢٣ آذرماه ١٣٨٧