به نام یزدان پاک

سال ۷۶ روزهای مطالعه جدی درباره نیما را برای بار چندم شروع کرده بودم.روزنامه ایران و بخش ادب و هنر،جائی بود برایم که بتوانم به فرهنگ ،هنر و ادبیات ایران خدمت کنم .آن روزها فهرست طولانی از دوستان نیما تهیه کرده بودم که می‌بایست آن‌ها را می‌یافتم و به سراغشان می‌رفتم.


بسیاری از افراد آن فهرست ،از میان ما رفته بودند و کسانی هنوز در قید حیات در نمی‌دانم کجای این شهر بزرگ یا ایران زندگی می‌کردند.در آن فهرست نام غلامحسین غریب هم بود که هر بار خود را به رخ چشمان و ذهنم می‌کشاند.او را با ماجرای خروس جنگی می‌شناختم و یکی دو شماره نشریه خروس‌جنگی و جنبش مدرن آن گروه ،در تحلیل‌ها و حرف‌های ناقدان به تمامی به نام هوشنگ ایرانی تمام شده بود.اما این تحلیل برایم راضی کننده نبود.ذهنیت سمبلیک و سورئال غلامحسین‌غریب را در شعر،مقالات و داستان‌هایش،چندان مدرن می‌دیدم که نمی‌توانستم نقش او را در جریان خروس جنگی کم رنگ ببینم و یا آنچه را ناقدان نوشته یا می‌گفتند،باور کنم .تا اینکه روزی تلفن تحریریه به صدا در آمد.از قسمت نگهبانی گفتند که شخصی به نام غریب آمده و با شما کار دارد.برای یک لحظه این نام در ذهنم آشنا و اما غریبه آمد.برای چند لحظه درسکوت ماندم،گفتم بپرسید اسمشان غلامحسین‌غریب است،نگهبان پرسید و گفت بله،آراسته و با سینه‌ای ستبر پیش آمد،در حالی که پیر می‌نمود وکلاهی زیبا بر سر داشت و دفتر کوچکی در دست.خودش بود.او همان یار نیما،آن خروس‌جنگی حالا غریب افتاده بود.به راستی آیا آدم‌ها و سرنوشتشان با نامشان پیوند خورده است؟به استقبالش رفتم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم .چشمانش برق می‌زد نشستیم.او از این که بخشی از زندگی و فعالیت هنری‌‌اش را از زبان جوانی می‌شنید ،هم متعجب بود و هم ذوق می‌کرد.برایم مظهر ذهنی مدرن بود و بوی نیما میداد؛و آن روز سر آغاز دوستی عمیقی بین ما دو تن با فاصله‌ سنی نزدیک به ۴۰ سال به وجود آمد.حالا سالها از این دوستی می‌گذشت و او مرا فرزند خود می‌دانست .شب‌های زیادی تا نزدیک صبح از شعر،ادبیات،موسیقی،ترانه های محلی،نیما،سهراب،حنانه،ایرانی،ضیاءپور،و.....

ازهمه‌نام‌آوران آشنای هنر و ادبیات ایران برایم حرف میزد.اما هر بار خروشان،گاه‌ دل‌شکسته ،گاه خشمگین ،و همیشه معترض و نگاهی ناقد و مدرن به هر چیز از دیروز تا امروز.مهم‌ترین ویژ‌گی غلامحسین غریب،حتی تا قبل از مرگش ،نگاه «مدرن» او به همه پدیده‌های هنری،ادبی و زندگی بود.نگاه ژرف و تازه‌اش گاه چنان شگفت زده‌ام می‌کرد که نسل جوان موسوم به مدرن‌ها را خیلی دورتر از او می‌یافتم.او یگانه بود و بی هیچ ادعائی نقش خود را در شعر،داستان و خاصه موسیقی ایران نادیده می‌گرفت.اما وقتی سفره‌ی دل معترضش باز می‌شد ،تازه در می‌یافتی که مغز اصلی جریان خروس جنگی غریب بوده.اگر هوشنگ ایرانی جیغ بنفش را سرود،غلامحسین غریب به تمامی خود جیغ بنفش بود.هربار می‌خواستم چیزی درباره‌اش بنویسم ،مانع می شد.اما باید با او زندگی می‌کردید تا می‌دیدید او چه نقش مؤثری در هنر و ادبیات مدرن ایران داشته است،چیزی که در هیچ کتاب نقد و نظریه و تحلیل و تاریخ ادبی نیامده است .اما همیشه میگفت«ما» فلان کار را کردیم .از گذاشتن چهارپایه و رفتن بر بلندای کوتاهش و فریاد و شعر خوانی و حرف زدن درباره هنر مدرن بگیرید،که او چنین می‌کرد،تا چاپ نخستین یادداشتهای نیما به نام حرفهای همسایه که بعدها توسط زنده یاد سیروس طاهباز گرد آمد و کتاب شد.پس از یکسال تلاش و دوستی بالاخره غریب،نوشت.با نوشتن یادداشت‌هائی درباره موسیقی و ادبیات در روزنامه ایران،غریب خاموش و خروشان در سکوت،از محاق بیرون آمد ودوستان دیگر از نسل جوان او را شناختند.از نزدیک شناختند.اما غریب احساس می‌کرد دیگر فرصتی نمانده است و در این فرصت کوتاه دیگر کسی او را به یاد نخواهد آورد و آثارش کاری از پیش نخواهد برد.اما استقبال از نوشته های او در روزنامه ایران ،آن دریای خروشان پیر را جوان کرد و نوشتن‌ها مجدد آغاز شد.یکی از داستانهای کوتاه‌اش به نام باغ خدا،طی همان سال‌ها،توسط هنرمند موسیقیدان و یارش استاد مشایخی به زبان موسیقی درآمد و در تالار وحدت در کنار دیگر قطعات نوشته‌ی خود ایشان اجرا شد.و به راستی که آن کنسرت،با قطعه باغ خدا،رنگ عجیبی گرفته بود.تا این که روزی دفتری نشانم داد به نام ساربان.داستانی از او بود.اما دستنویس آشنائی را در صفحه‌های  مقابل می‌دیدم که با مداد گُلی نوشته شده بود.

آن دست خط،خط نیما یوشیج بود.ماه‌ها طول کشید تا غریب را راضی کردم ساربان را با دست نوشته ویرایشی بی نظیر نیما برای چاپ در اختیارم بگذارد.بالاخره با وساطت همسر صبور و آگاهش این اتفاق افتاد.متن دست نوشته نیما را باز خوانی کردم و ساربان را که پیش از انقلاب منتشر شده بود،به همراه تغییر مجدد پس از ویرایش نیما،و یادداشتهای نیما آماده و به دست انتشار سپردم.اما با کمال شگفتی،جامعه مطبوعاتی و ادبی سکوتی مرگبار درباره‌ی این کتاب و سند تاریخی از نیما کرد.در نوشته‌های غریب که اغلب درباره موسیقی و داستان‌های کوتاه بود،و حالا کم تر شعر،سه جریان مهم در هم آمیزی انگار ازلی داشت:موسیقی،شعر،عصیان.این نگاه از همان آغاز با او بود.چه در مجموعه شعر منثورش،شکست حماسه که در سال ۱۳۳۲ منتشر شد،چه در آخرین نوشته هایش دردست نویس پاکیزه‌ای که هنوز با من است،یعنی داستان«فردا بر گور او چه خواهند نوشت».و «فریاد تاریخ» که به نظرم یکی از داستانهای مهم اوست،چه درباره مرگ و چه درباره مرگ خودش.غریب به مرگ و زندگی می خندید خنده‌ای رنجنبار:

«...میدانم که باید چندین عمر بسوزم و به باد بروم.

با غبار جسم آلوده

خط فراموشی بر این تنگنای زندگانی نام بکشم،

تا بر تو دسترسی یابم.

عمری ست که در روی این تیغستان بی انتها گام بر می دارم.

من موجود تیغ داری بوده‌ام

یک تیغ خشک بیابانی

تیغ ناشناخته‌ای بودم

که پس از آتش سوزی هولناک جنگل‌های‌ انبوه

در دامن یک تیغزار روئیده بودم،اما چه بیجا و دردناک بود

آرزوهای تیغی که می‌خواست با آدمها زندگی کند.

برشی کوتاه بود از شکست حماسه سروده سال ۱۳۳۱.شکست حماسه کتابی بود در راستای بر پائی شعر منثور،همان که بعد‌ها شعر سپیدش خواندند و بزرگترین شاعران آن سال‌‌ها و همیشه در پس پشت آن ایستاد و ظهور چنین شعری را اعلام کرد .احمد شاملو را می‌گویم. اما سکوت هولناک یا همان توطئه سکوت همیشگی،در برابر شکست حماسه نیز اجرا شد.فقط نقد بدون امضائی که لابد این کار را از سر ترس از غریب یا بی احترامی که به او کرده بود،منتشر شد.نقد گونه‌ای سطحی بر آن کتاب که در نشریه اندیشه و هنر شماره ۳،خردادماه ۱۳۳۳ نوشته شد. یادم می‌آید که غریب درباره ان با خنده می گفت:آن «فواره پیزی»خودش را قایم کرده بود،مبادا من جوابیه بدهم.ولی نمی‌دانست که من جواب کسی را که از بیخ و بن ماجرا را درک نکرده نمی‌دادم.

غریب می‌گفت:شکست حماسه بدون آگاهی من از ماجرای شعر سپید نوشته شده و گفت سالی پیش،طی نامه ای برای شمس لنگرودی عزیز ماجرایش را نوشته ام ؛که بعدها در کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو آن نامه منتشر شد.در این باره شمس لنگرودی می‌نویسد:«شکست حماسه به عنوان نهمین مجموعه شعر منثور در تاریخ شعر نو فارسی (که در صورت معرفی و نقدی اصولی می‌توانست شکل‌گیری و سمت گیری شعر منثور را تسریع کند)در نبود نقد سازنده و کارساز،پس از انتشار ،برای همیشه به فراموشی سپرده شد».با این حال اگر چه غریب دیگر شعر منثور ،لااقل در قالب مجموعه نسروده اما تا همین اواخر اشعاری به نثر و به نظم در لا‌به‌لای داستانهایش می آورد که توان او را در موزون سرائی و نثر سرائی نشان میداد.و در همان سروده ها رد‌پای شعر و درک او از فولکلور و ترانه های محلی که خود عمری را در گرد‌آوری آن‌ها از سراسر ایران بر سر آن گشته بود،دیده می شد.

غلامحسین غریب،زبان تند،بی‌پروا،معترض و قلبی مهربان و اندیشه‌ای آزاد و مسؤول داشت،که هر یک از این ویژ‌گی‌ها،آدمهای سطحی را از او دور می‌کرد و به ورطه شایعات و سوء‌تفاهم می‌برد و یا دیگران را به شدت به خود جذب میکرد.فقط کافی بود از دیواره‌ی سر سخت زبان معترضش عبور کنی،آن وقت می‌توانستی غولی را ببینی که جهارشنبه‌ها به کافی‌شاپ کوچک نبش خیابان نیلوفر می‌رفت و آهسته پس از دیدار با دوستان و شاگردانش در مدرسه هنر و ادبیات صدا و سیما به خانه باز می‌گشت و می‌نوشت،یا به جهان پرخاش می‌کرد.غولی مهربان و آگاه که دلش پر از مهر سرزمینش و مردمش بود.او نام هنرمندان راستین ایران را با چنان ستایش باور نکردنی به زبان می آورد که نمی‌توانستی باور کنی این همان ناقد بیرحمی است که درباره دیگران به تندی و تیزی همان خروس جنگی قدیم حرف می‌زد.از نیما و شاملو ، از حنانه و ایرانی،از سهراب و فروغ و تنی چند ،چنان حرف می‌زد که‌ تو گوئی جوان خجول و تازه کاری است که درباره بزرگانش حرف میزند و حرفهایش همیشه با خاطره‌ای همراه بود که امیدوارم روزی بتوانم همه را یک جا گردآورم و در اختیار تاریخ ادبیات نویسان قرار دهم تا به قول میشل فوکو تاریخ را همواره د‌ولت‌ها ننویسند،اما آن روزی که تاریخ را ملت ها بنویسند چه اتفاقی خواهد افتاد.

درباره غریب نوشتن به اندازه از خروس جنگی تا امروز نوشتن است و حتا بیش از آن ؛که امروز مجال نیست.شاید روزی،روزی شاید،اگر که توانی و سعادتی باشد.

هیوا مسیح

       فصلنامه گوهران شماره هفتم و هشتم جلد اول