یاد دوست

خبر مرگ «غریب» در آخرین روزهاىپاییز همچون ضربه اى غران و قاطع بر طبلى بزرگ در لحظه هاى پایان یک قطعه باشکوه وتراژیک بود.

رساتر از این تعبیر براى مرگ دوستى که در دنیاى ما مسافرى غریب بود و «غریب تر» از همه به شوریدگى ها و آرمان هاى یک نسل نمى‌توانم یافت.

با سکوت اوآخرین «خروس جنگى» هنر مدرن ایران نیز خاموش شد.

پیش از او هوشنگ ایرانى، مرتضىحنانه و سیروس طاهباز رفته بودند و او «غریب» مانده بود. زنده یاد سیروس طاهباز درکتابى که از مجموعه نوشته هاى هوشنگ ایرانى فراهم آورده بود (و دریغ که بعد از مرگطاهباز چاپ شد) از دوست خود و دوست ما، غلامحسین غریب عزیز با لحنى آکنده از مهریاد کرده، انگارى از سردارى کهنسال و همچنان سلحشور یاد مى کند و خاطره رزم مردانهاو را حرمت مى گذارد. راستى را که جز این نبود. آن دوست هنرمند عمیق و مهربان،مثالى مجسم از آزادگى، رندى و قلندرى و صفاى انسانى،

یک خروس جنگى غریب در روزگارىبود که به قول خودش «آن طنز تلخ و لطیف»: «بحمدالله که دیگر هیچ نبردى وجود ندارد،چرا که اصولى وجود ندارد که سر آن نبرد کنند. هر چه هست معامله است و خرید و فروش وواسطه گرى.» حافظه زمانه ما هر قدر هم که علیل و ابتر باشد، ناگزیر خواهد بود شهادتدهد که غلامحسین غریب گرکانى هنرمند بافرهنگ، معلم دانا و تجددخواه حقیقى موسیقىعصر خود تا نفس آخر قرص و قاطع بر اصولى که در اول عهد جوانى دل بدان بسته بود،پایدار ماند و شگفتا که بابت این پافشارى پررنج هیچ وقت امتیازى به خود نداد و ازجامعه دلال صفت و بى فرهنگى که همیشه از توانایى هاى او استفاده کرد و دست آخر هماو را تنها گذاشت، درخواست و طلبى نکرد. پریشانى هایش، سرخوشى هایش، امیدهاى آرمانىاش، مالیخولیاى مطبوعش و توانایى او در پدیدار کردن فضاهاى حسى پرتنوعى که هنرمخصوص او در ارتباط بین دوستانش بود، به نحو ژرفى «مدرن»و به طرز قاطعى «ایرانى»بود، نه طعمى از عرفان سنتى را داشت و نه تداعى شوریدگى چهره هایى از باختر زمین کهاگرچه مورد احترام او و ایده آل هاى دوره جوانى اش بودند، به هر صورت، به فرهنگىدیگر و زیست _ بومى دیگر تعلق داشتند. به راستى مى توانیم او را یکى از نهادهاىانسان مومن ایرانى به معناى حقیقى و به مفهوم اورژینال آن بشناسیم. همان طور کهنیما یوشیج را و امانوئل ملیک اصلانیان را که هر دو از دوستان نزدیک او بودند. همهاینها در سایه شخصیت هنرى و شخصیت انسانى او رنگ و طرح مى گرفت. کسى که به عنوانیکى از اولین فارغ التحصیلان کنسرواتوار تهران، اولین بنیانگذاران ارکستر سمفونیکتهران (همراه با پرویز محمود و روبیک گریگوریان و مرتضى حنانه)، بیش از نیم قرن درپیشرفته ترین مقاطع آموزش عالى موسیقى در مقام تک نواز کلارینت، معلم بلندپایه ومدیر برنامه ریز آموزشى فعالیت کرده بود. از پیشروان و پایه گذاران جریان مدرنیستىخروس جنگى در دهه ۱۳۲۰ بود و... بگذریم که این یادداشت نه تذکره نویسى است و نهمرثیه سرایى که غریب دلاور از آن عار داشت. سال ها پیش در مرگ دوستش مرتضى حنانهنوشت:

 «تو به سوگ و سوگنامه نیاز ندارى، تو به عشق و عشق نامه نیاز دارى، غریب، سختتر و خشن تر از آن است که گریه کند... مگر تابه حال دیده اى که اژدها گریه کند؟» پانزده سال از این نوشته مى گذرد و آن کبوترى که در بطن مردى غران و خندان، نفس مىکشید و مى تپید، حالا خودش خاموش شده و بر آنم که به سوگ و سوگنامه نیازش نیست. اگرما غمگین هستیم، براى خودمان هستیم که حضور از یاد نرفتنى او را از کف دادیم و اورا آنچنان که بایست، در وقت خود به یاد نیاوردیم. آن شوریدگى اصیل و شخصیتهنرمندانه و آن تلاش ژرف براى افروختن شعله محبت بین آدمیان، آن روحیه زیباى مردانهاو و آن استغناى طبع که امروزه در بین مدعیان هنر، نیست و نابود شده است، همه و همهدر روزگار ما متاعى بود «غریب» حالا، نامى از آسمان فرو افتاده، معناى خود را درسفرى هشتاد و یک ساله ترسیم مى کند. آرى، «غریب» به هر دو معنا. دیگر کسى مثل او رانخواهیم دید و انگار دیگر کسى مثل او نخواهد بود. نبض آشفته روزگار ما این را شهادتمى دهد. *براى آدمى که کار و دلمشغولى اش، سرکشیدن به گوشه و کنار زوایاى تاریخچهموسیقى معاصر ایران است، غلامحسین غریب گرکانى گذشته از تمام آن مجموعه درخشان صفاتهنرى و انسانى، گنجینه اى گرانبها از یادها، خاطره ها و وقایع و تجلیل ها بود. پریشان روزگارى، این فرصت را از همه ما گرفت که مخاطب و حافظ محفوظات او باشیم.

درطرحى که براى تحقیق در تاریخ شفاهى موسیقى شهرى ایران، بخش هنرستان ها نوشته شدهبود نام غلامحسین غریب در صدر فهرست استادان صاحب صلاحیت براى این کار به چشم مىخورد. اکنون دیگر او نیست و جهان خاطرات شصت و چند سال حضور در روزگار پرتلاطم وآشوب زده موسیقى ایران با او براى همیشه زیر خاک فرو خفته است. باز هم دریغ باماست، نه با او که گاه از سر دل زدگى مى گفت: «دنیا پس ما چه دریا چه سراب» در اینمورد دوست عزیز جناب غلامحسین خان غریب، اشتباه گفتید. بعد از شما دریایى نیست. هرچه مى بینیم سراب است و تو هم این را مى دیدى که گذاشتى و رفتى

علیرضا میر‌علی‌نقی