لاله کوهی - برگرفته از مجموعه شعر غلامحسین غریب
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

 با مهر

 

لاله کوهی

سبز ساقه، غنچه آتش رنگ.

برفراز صخره‌ای پر برف نزدیک ستاره سر کشیده.

دور تا دورَش هزاران صخره،

با چشمان زرد بی‌حیا،

موذیانه پاس می‌دادند

صخره‌های پیر فرتوت دریده چشم

با صدای گُنگ نفرت بار می خوانند:

لاله از کوه است.

لاله باید تا ابد تنها بماند.

هیچ مرغی، هیچ صیادی نباید از وجودش با خبر گردد

هیچ انسانی نباید بشکفاند رنگ و بویش را

لاله کوهی،

زینت این صخره‌های خشک فرتوت است.

________

صبحدم از دشت‌های دور،

بانگ آوائی رسا می خواند این پاسخ:

آری صخره‌های پیر! آری،

لاله از کوه است.

سرخ و مغرور است.

آتشین خو، آتشین دَم چشمه‌ای جوشنده از نور است.

آری صخره‌های پیر،

اما لاله کوهی،

باید بشکفد بر دشت‌ها، بر شهر‌ها

بر روان تیره و بی‌رنگ آدمها

لاله باید بشکفد.

از فراز کوه تنهائی فرود آید.

سبز سازد، گرم سازد

بوته‌های خشک جانها را.

_________

لاله ای لاله!

ای نشان سرخ کوهستان!

صفای جویباران!

ای نسیم صبحگاه آشنائی

تو بگو با من! بگو!

من چه سان از پشت این صدها هزاران صخره پیر دریده چشم

عطر سرخ لاله گونت را ‌ببویم؟

لاله ای لاله!

من چگونه از پس دیواره سنگین این زندان

که گه گاهی به زنگ آشنائی

آفتابی بر غروبش نور می پاشد،

خون مهر جاودان مرد صحرا را

برروی غنچه سرخ عطشناکت بیفشانم.

_______

لاله ای لاله!

روز پایان یافت.

عاقلان رفتند، رفتند از پی نوروز.

اما مرد صحرا

در درون این دِژ بی آفتابِ بی ستاره

همچنان تنها نشسته، چشم بر راه است.

چشم بر راه است روزی را که نوروزش فراز آید.

_____

 

لاله ای لاله!

ای سلام صبح فروردین

ای اذان ظهر گلدسته‌های شرق!

من کنون تنها پُر از تو،

در غروب بیشه‌زاران،

بر کنار برکه‌های آب باران

سخت می کوشم که طرح صورت مهر آفرینت را بیابم.

لیک بیهوده است.

هر چه می گردم نشانی نیست.

_____

 

لاله ای لاله!

من در این لحظه به ‌تو صادق‌ترم از صبح صادق‌ها

هم به ‌تو نزدیک،

چون خونی که در رگها و در قلبت

به گرمی پاس می دارد نفس‌ها، لحظه‌ها، دم‌ها.

_____

لاله ای لاله!

چند خاموشی؟

من که تصویر تو را گم کرده‌ام، اکنون کو صدایت؟

بر این نوروز می خندم.

بر این عید و بر این مردم

بر این بیهوده شادیها و بی بنیاد غمهاشان

اگر عید است، اگر نوروز،

چرا آن لاله کوهی به پشت صخره‌های پیر پنهان مانده و خاموش؟

چرا این مرد صحرا با خود امشب سخت در جنگ است؟

چرا آهنگ‌ها و شعرها و داستانها سخت بی‌رنگند؟

همه پوچند و بیهوده.

چرا با اینهمه شمع و چراغ و نورافکن‌‌ها

شهر تاریک است؟

چرا هر قدر دَم  در می دهم آتش نمی گیرد؟

همه دود است.

تو هم خاموشی ای لاله؟

به بانگ مرد صحرا هیچکس پاسخ نمی گوید. ؟

فروردین ماه 52

غلامحسین غریب

 

****