نیما یوشیج و خروس جنگی

به نام مهر

nimaushij.jpg

غلامحسین غريب:« نيما قهرمان قهرمانان است»

 

 "خروس می‌خواند" برگرفته از مجله خروس جنگی شماره یکم

قوقولی قو. خروس می‌خواند.

از درون نهفت خلوت ده،

از نشیب رهی که چون رگ خشک،

در تن مردگان دواند خون،

می‌تند بر جدار سرد سحر

می‌تراود به هر سوی هامون.

با نوایش از او، رَه آمده پُر،

مژده می‌آورد بگوش آزاد

می‌نماید رهش به آبادان

کاروان را در این خراب آباد.

_________

نرم می‌آید.

گرم می‌خواند.

بال می‌کوبد.

پر می‌افشاند.

_________

گوش بر زنگ کاروان صداش،

دل بر آوای نغز او بسته است.

قوقولی قو! بر این ره تاریک

کیست کاو مانده، کیست کاو خسته است؟

_________

گرم شد از دم نواگر او،

سردی آور شب زمستانی.

کرد افشای رازهای مگو،

روشن آرای صبح نورانی.

________

با تن خاک بوسه می‌شکند

صبح تازنده، صبح دیر سفر،

تا وی این نغمه از جگر بگشود،

وز ره سوز جان کشید به در.

_______

قوقولی قو! ز خطه‌ی پیدا،

می‌گریزد سوی نهان شب کور

چون پلیدی دروج کز در صبح

به نواهای روز گردد دور.

_______

می‌شتابد به راه مرد سوار

گرچه‌اش در سیاهی اسب رمید.

عطسه‌ی صبح در دماغش بست

نقشه دلگشای روز سفید.

________

این زمانش بچشم

همچنانش که روز

ره بر او روشن

شادی آورده است

اسب می‌راند.

________

قوقولی قو! گشاده شد دل و هوش

صبح آمد. خروس می‌خواند.

_______

همچو زندانی شب چون گور

مرغ از تنگی قفس جسته است

در بیابان و راهِ دور و دراز

کیست کو مانده، کیست کو خسته است؟

آبان ١٣٢٥

مجله خروس‌جنگی شماره 1

 

 

شعر «آنکه می گرید» از نيما يوشيج با نام «عنكبوت رنگ» که در شماره سوم مجله خروس‌جنگي . «آنكه مي‌گريد» يا «عنكبوت رنگ»

آنکه می گريد با گردش شب

گفت و گو دارد با من به نهان.

از برای من خندان است،

آنکه می آید خندان خندان.

______


مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر،

می شتابد از پیش.

رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر،

نگه دور اندیش.

_____


تا بیابم خندان چه کسی،

و آنکه میگرید با او چه کسی ست.

رفته هر محرم از خانه من

با من غمزده یک محرم نیست.

_____


آب می غرد در مخزن کوه،

کوه ها غمناکند.

ابر می پیچد، دامانش تر.

وز فراز دره، «اوجا»ی جوان،

بیم آورده برفراشته سر.

______


من بر آن خنده که او دارد می گریم.

و بر آن گریه که اوراست به لب می خندم.

و طراز شب را، سرد و خموش،

بر خراب تن شب می بندم.

 ______


چه به خامی به ره آمد کودک!

چه نیابیده همه یافته دید!

گفت: راهم بنما.

گفتم او را که: بر اندازه بگو.

پیش تر بایدت از راه شنید.

______


هم چنان لیکن می‌غرد آب.

زخمدارم به نهان مي‌خندد.

خنده‌‌ناكي مي‌گريد

______


خنده با گریه بیامیخته شکل

گل دوانده است بر آب.

هر چه می‌گردد از خانه بدر،

هر چه می غلتد، مدهوش در آب.

______

کوه ها غمناکاند.

ابرها می پیچد.

وز فراز دره ،اوجای جوان،

بیم آورده برفراشته قد.

نيما يوشيج ٢٤ خرداد ١٣٢٧



 مجله خروس‌جنگي شماره چهارم «آقا توكا»

به روی در، به روی پنجره ها

به روی تخته های بام، در هر لحظه‌ي مقهور رفته؛ باد می کوبد،

______

نه از او پیکری در راه پیدا

نیاسوده دمی بر جا،خروشان‌ است دریا؛

و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندند.

______


هم از آن گونه کان مي‌بود،

ز مَردی در درون پنجره بر می شود آوا:

«دو دوک دوکا! آقا توکا! چه کارت بود با من؟»

در این تاریک دل شب

نه زو بر جای خود چیزی قرارش.

______


«درون جاده کس نیست پیدا.

پریشان است افرا،»

گفت توکا: «به رویم پنجره ت را باز بگذار

به دل دارم دمی با تو بمانم

به دل دارم برای تو بخوانم.»

______


ز مَردی در درون پنجره مانده ست ناپیدا نشانه.

فتاده سایه اش در گردش مهتاب، نا معلوم از چه سوی، بر دیوار؛

وز او هر حرف می ماند صدای موج را ،از موج،

ولیک از هیبت دریا.

______


«چگونه دوستان من گریزان اند از من!»گفت توکا.

«شب تاریک را بار درون وهم ست یا رؤیای سنگینی ست!»

و با مردی درون پنجره بار دگر برداشت آوا:

«به چشمان اشک ریزانند طفلان.

منم بگریخته از گرم زندانی که با من بود،

کنون مانند سرما درد با من گشته لذت ناک.

به رویم پنجره ت را باز بگذار،

به دل دارم دمی با تو بمانم.

به دل دارم برای تو بخوانم.»

______


ز مردی در درون پنجره آوا، از راه دور می آید:

«دوک دوک دوکا، آقا توکا!

همه رفته اند، و روی از ما بپوشیده،

فسانه شد نشان انس هر بسیار جوشیده

گذشته سالیان بر ما.

نشانده بارها گل شاخه تر جسته از سرما.

اگر خوب این، وگر ناخوب

سفارش های مرگند این خطوط ته نشسته؛

به چهر رهگذر مردم که پیری مینهدشان دل شکسته.

دلت نگرفت از خواندن؟

از آن جانت نیامد سیر؟»

_______


در آن سودا که خوانا بود، توکا باز می‌خواند.

و مردی، در درون پنجره آواش با توکا سخن می‌گفت:

«به آن شیوه که میل تو آن بود

پی ات بگرفته نو خیزان به راه دور می‌خوانند،

بر اندازه که می دانند.

به جا در بستر خارت، که بر امید تر دامن گل روز بهارانی،

فسرده غنچه‌اي حتي نخواهي ديد و اين داني.

به دل ای خسته آیا هست

هنوزت رغبت خواندن؟...»

_______


ولی توکاست خوانا.

هم از آن گونه کاوّل بر می آید باز

ز مَردی در درون پنجره آوا.

به روی در، به روی پنجره ها،

به روی تخته های بام، در هر لحظه مقهور رفته؛ باد می کوبد

نه ازو پیکری در راه پیدا.

نیاسوده دمی بر جا، خروشان ست دریا.

و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندند.

نيما يوشيج ٢٠ ارديبهشت ١٣٢٧

 

نيما و حرفهاي همسايه

برگرفته از مجله خروس‌جنگي شماره پنجم

روز باراني است.باران در روي جنگل و خاموشي آن با وضع رويا انگيزي سرريز كرده،چنان افسرده مي‌بارد كه من بايد دلتنگ باشم.اما باز در فكر شما هستم.قطعه شعر اخير شما به من تصوير‌هايي مي‌دهد شايد برخلاف آن تصويرهايي كه متوقع بوديد در خواننده اشعارتان ايجاد شود.علت آن ،حالت ابهام انگيز گُنگي است كه در ميان تاروپود اشعار شما رخنه بسته است.مثل اينكه كاري از روي هوس انجام گرفته تا طرزي بر طبق طرزي كه بوده است و بعضي مي‌پسندند به وجود بيايد.با اين واسطه خود شما هم چشم پوشي نمي‌كنيد كه اشعارتان معني را در تقعيد سرگيجه‌آوري انداخته است.و حال آنكه در هر طرز كاري واسطه‌ي معيني بين ما و ديگران كه مثل ما فكر مي‌كنند وجود دارد و ما را در نقطه‌اي به هم ربط مي‌دهد،به هر اندازه كه مبهم يافته باشيم.بدون اين واسطه كار هنر از توازن اصلي و قدرت رسوخ كه بايد در آن برقرار باشد بيرون افتاده است.مثل اين است كه ظرف محتوي مايعي را به طرف ديوار پرتاب كنيد.مايعي ك

/ 0 نظر / 20 بازدید