عقابی گریه می‌کند از غریب

به نام مهر

 

بر گرفته از کتاب شکست حماسه(١٣٣٠) 

 

بر فراز قله‌ای بلند،

 بلندتر از تمام خود پسندیها و تکبر‌های جهان،

 عقابی سر ببال کشیده گریه می‌کند.

 برای چه اشک می‌ریزد

 او که تنهاست.

 فرمان روای بزرگترین تنهائی‌های جهان.

 عقابی مطرود.

 پس برای چیست این گریه‌ی سوزناک تلخ.

 چرخهای زندگانی عاجز،در هم خُرد و شکسته می‌گردند.

 عقابی گریه می کند

 و این نبیره‌ی جنگل‌های طوفان زده است که از بنیاد فریب های گذشته،

 از ژرفنای بس تاریک افسون ها بیرون می‌پرد.

 این موجود شگفت،این واقعیت به او می‌گوید:

 عقاب تلخ از چه می‌گریی؟

 چرخهای عظیم نافرمانی را تو براه انداخته‌ای

 آتش عصیان زهر ‌آگین اکنون جستن آغاز می کند

 همه چیز خواهد سوخت

 همه چیز در این شمشیر زار بس هولناک بخون کشیده خواهد شد.

 دمی دیگر ،این زمین،این کوه،این هستی ،

 در شعله‌ی فروزان خشم تنهائی به آتش کشیده خواهد شد.

 پس  دگر برای چه اندوهگینی؟

 آنگاه سر سنگین از رنج عقاب،

 از زیر بالهای سیاهش بیرون می آید.

نگاهی بر سطح جهان،بر این هموار پر فریب ،

 بر این شن زارها و نمک زارها،

 بعد خنده ای تلخ بر سیمای آتشین نبیره‌ی جنگل‌ها:

 نبیره جنگل های کهن با که سخن می گوئی؟

 تو و من؟!

 تو رازدار زندگانی‌ها هستی و من،

 پاسبان دنیا‌های سرد و در آغوش نیستی مدفون شده.

 تو آتش زبانها و خنده‌ها هستی ولی من؛

 تلخ،تلخ،زهرناک،

 بر پیشانی غول تنهائی،

حماسه‌ی کُشنده و ناشناس خود را نقش می کنم.

 

   غلامحسین غریب

/ 0 نظر / 5 بازدید