شعر ساطور از غلامحسین غریب برگرفته از مجموعه شکست حماسه

به نام یزدان پاک

ساطور

خانه،خیابان،شهر،کشور،دنیا،همه زندان

دوست زندان،معشوقه زندان،خودم زندان

باید از این زندان‌ها فرار کنم.

آهای تپه‌ی شِن؟بگو چرا منو زندانی کردی؟

این بیابان‌ گرد وحشی را از میان آدمها،از زندگی مردم آرام بیرون کن.

بگذار بِره در بیابانها،با غولها زندگی کُنه.

یا پرتابش کن به فضای پهناور نیستی.

تپه‌ی شن بیدار شو

این وحشی می‌خواد از زندان فرار کنه

چرا خاموشی؟

من دیگه نمی‌تونم تو این دنیای نَمدی،میان آدمهای کَر و کور نَمد زندگی کنم.

به من بگو تا کی فریاد نزنم؟

سالهاست که کارهای تو را تماشا می‌کنم.

یک آسیا درست کردی که آدمها را آرد می‌‌کنه.

عمریست صدای خرده استخوان‌ها را می‌شنوم.

هر جا پا می‌گذارم آرد آدم پخش شده،

تمام دیوارهای زندان من پر شده از فریادهائی‌که به زنجیر کشیده شدند.

تو حیله گر مَکار تمام صدا‌ها را کُشتی.

ار آن هنگام که زمزمه‌ی‌ آسیای تو بلند شد،همه‌ی بانگها غروب کردند ،

همه‌ی‌مردها غروب کردند.

 هر قدر کنار تو بی‌صدا نشستم،با یک تپه‌ی شنی گنگِ لال یکُ و دو کردم فایده نداشت .

من از دسته عاقل‌ها نبودم.

می‌دانستم آرام با زبان خوش حرف زدن کار من نیست.

اما می‌دونی کارم چیه ؟

این که از پوشش پوسیده و بید زده‌ای که به من پوشوندی

برای اینکه منو قاتی دیگران کُنی،

قاتی شِن‌ها و آدم نَمدی‌ها بکنی بیرون بیام .

دَر و پیکر این زندان خفه‌ی‌نمدی را درهم بشکنم،

آنگاه به درون تو،به قلب تو،آنجا که  مرکز نیرنگ‌های هستی است

چنگال فرو کنم.

تمام شن‌ها را بهم بریزم،بعد با یک خیز از حصار این دنیای نمدی بیرون بِپرم.

..................

اینهمه در پرده زندگی کردن بس نیست؟

روی هر کلام یک پرده،روی جنبش‌ها و کردار‌ها تمام پرده افتاده است.

شهر پرده‌ها جای من نبود.

تربیت این شهر قانون زندگی کوهها و صحرا‌ها را نمی‌پذیرفت.
بی‌جهت ناچار شدم ساطورَمو دور بیندازم.

چنگالهای وحشی‌مو،همین چنگال‌هایی که می‌خوام با اونها قلب تورو

سوراخ کنم،با هزار دردسر بپوشونم.

مجبور بودم فریاد نزنم صدای من رفیق سنگ فلاخن بود.

زبانم زبان آن مرغ وحشی بود که دم مرگ هم اگر کسی به او نزدیک شد،

با چنگال چشماشو در میاره.

با اینهمه کوشیدم زبان کلاغ یاد بگیرم.

چون سر و کارم تنها با کلاغ سیاه‌های لب دیوار بود.

...........

دختری از شهر پرده‌ها خاطر خواه یک ساطور شد.

ولی ساطور کجا و پرده !

ساطور ساخته شده که با تیزی برنده‌اش،جگر دنیای نمدی رو بشکافه.

آنقدر با گستاخی خودشو بسنگ‌های‌ظالم آسیای آدم آرد کن بکوبه،

تا دیگه بوی توتَک خمیر آدم به مشام کسی نرسه.

پرده‌ی‌نرم ناز می‌کنه.

خودش را با نیرنگ و فریب روی این دنیای نمدی،

روی زندگی‌ای که از صدای آسیای آدم آرد کُن آب خوش از گلوش

پائین نمی‌ره میکشه،تا از اون یک شهر پرده‌ها بسازه.

اما ساطور.

زمانی فریادها را در خودش خفه کرد.

خوی وحشی ساطور بودن را کنار گذاشت.

روی صورتش ،بر تیغ آینه‌ای که همیشه در آن پیکر بلند صحرا ،

با تپه‌ی شن گلاویز بود ،پرده انداخت.

اما دیگه نمی‌تونست به چشماش سورمه بکشه.

نمی‌تونست عروسک روی دایره مطرب دهاتی بشه.در مردمک چشمهای وحشی او،

همیشه تیزی یک ساطور می درخشید.

........................

اینور چاه،اون‌ور چاه.اینور.......

چاه‌های مسخره‌ای که همیشه جنبش عاجزانه‌ی بوسه بر کنارشان پیداست.

من کفتر چاهی نبودم که بتونم تو این چاه‌ها زندگی کنم .

قلب چاه جای زندگی ماره و شما چاه‌های درمانده

/ 0 نظر / 25 بازدید