بیگانه می‌شوی --- برگرفته از کتاب شکست حماسه اثر غلامحسین غریب

اکنون بشنو پرندهی هرزه گرد!

زاده ی سوداهای بیکران ساربانی که جز تو هیچ نداشت!

بشنو راز این پیکار سهمگین را که بسیار روزان و شبان،در زیر سنگینی امواج خشم،بین من و صدها هزار تصویر شرم آلوده ی تو در گرفته است.

ساربان به بیابانها دست انداخت.به شن زارها چشم دوخت.

دیوارها را شکست،خانه ها را برانداخت .

شاید این تصاویر شگفت به همراه آنان نابود شوند.

بر طوفان ها خشم گرفت و آنها را که هر روز از قلب گاه کهساران ناشناس می رسیدند و سرود گذشته های درهم شکسته را با خود می آوردند،

به دیار خاموشی درافکند

این طوفان ها بسیار سرسخت و لجوج بودند،

نافرمان و نفرین شده بودند،

زیرا در همهمه های ویران کننده

و در غرش لرزاننده ی شکست پناهگاه امید،

صدای تو را نیز به همراه داشتند.

شاید تنها رمز محکومیت آن طوفان های بلند همین بود.

آنها می خواستند کسی را که خود نافرمانیش آموخته بودند تسلیم بندها سازند،

آنگاه بر او بخندند،بر ناتوانیش قهقهه بزنند.

اما بشنو پرنده هرزه گرد!

ساربان نیز مانند طوفان ها از سرزمین عصیان برخاسته بود.

او پیام دنیاهای گمنام و نافرمانان مست از باده رهایی را،

در حماسه ی رستاخیزی مهیب به کشور مردگان می رسانید.

در این سفر بی سرانجام،

تو را نیز که آن هنگام مرحمی لذت بخش بر سوختگی های روان عاصیان بودی،

به نام ارمغانی از کویر به همراه می برد.

او کم کم به تو خو گرفت.

در فسونها و در ترانه هایت،

در نیرنگهای کودکانه ات،

نام زیبای فریب را دریافت.

در راه سفر بی سرانجام خود ارمغان شگفت را از آب گوارای چشمه های گمنام نوشانید.

در دامان هر یک از هزاران خطه ی بی نام و نشان،کلامی از غزل پر شور حیات را به او آموخت.

آخر روزی در گذر از یک گورستان ناشناس،

کرکسهایی که منقارشان از خون اجساد گندیده چرکین بود،

بربالهای فولاد رنگش نشان آلودگی گذاشتند.

می دانی پس از این آلودگی چه ماجرای هولناکی صورت پذیرفت؟

----

ساربان به خرابه ها روی آورد و همنشین جغدها شد.

هرگز او را با آبادی ها کاری نبود.

در هر گذرگاه و در پیشگاه هر ویرانه،

جغدها افسانه ای از انسانیت برایش نقل کرده و در گوش او خوانده بودند:

«بیگانه می شوی،آواره می شوی

«صدها هزار سال در سنگلاخها،گمگشته می دوی،

« تا بی ریا شوی،تا آشنا شوی.

 

اکنون جغدها در پس دیوار ویرانه ها در گوش هم می گفتند:

«بنیاد پرستشگاهی عظیم واژگون خواهد گشت.

«از فغان پرنده ی آلوده بال در صحرا هنگامه ها خواهد شد.

.........

 

خاموش فواره‌ها!

 بی‌صدا بیشه‌های سرسبز امید!

ترانه‌های خود را از یاد ببرید.

 سیلهای خروشان این هیاهوی پرشور را فراموش کنید.

بگذارید صدای لذت ‌ناک کلنگ گورکنان را بشنوم.

بگذارید درکوبش پیاپی این کلنگها،

طپشهای قلب انسان وحشتزده را که هزاران قرن است در جستجوی

فریبی ابدی شنزارها را سینه‌خیز می‌نوردد،دریابم.

......

هنگامی‌ که قله‌ها پست می‌شوند،

هنگامی که ساطورها از کار می‌افتند و گامهای ساربان بیابان گرد

کم‌کم از رفتن باز می‌ماند،

زمانی‌ که نغمه سرایان بیهوده می‌دمند ولی هرگز از سورناها نوایی

به گوش نمی‌رسد،

در آنگاه

تنها صدای کلنگ گورکنان است که باز هم نغمه حیات را به گوشم می‌خواند:

«بیگانه می‌شوی،آواره می شوی

«صدها هزارسال در سنگلاخ‌ها،گمگشته می‌دوی

«تا بی‌ریا شوی؛تا آشنا شوی

اکنون فغان بکش پرنده‌ی هرزه‌گرد

گورها را برایت آماده کرده‌ام.

ای تصویر درست واقعیت ‌های زمان

در انبوه زبانه‌های آتش،گفتار پلید خود را آغاز کن.

بازگو دستور زندگانی دورانی که در آن زیستن را جز به همراه آلودگی راهی نیست.

بازگو....

بگذار پیام‌‌آوران سرسختی که از سرزمین عصیان برخاسته‌اند،

دریابند که زمان آنها هنوز نرسیده است.

 و این صداهای بلند در میان قهقهه‌ی هرزه فریب خوردگان،

هرگز هرگز پاسخی نخواهند شنید.

........

کلنگ ها خشمگین می کوفتند.

آتشها ناله می کردند،

دنیاهایی با هزار رنگ،با هزاران سرگذشت گم شده در فریب فرو می ریختند،

در ژرفنای اقیانوس بی نهایت هستی گم می شدند.... نابود می شدند.

باز هم آفرینندگان با دستهای لرزان و کلامهای جادویی پیوسته می آفریدند.

از صورتها،زبان ها،اندیشه ها،

هردم هزاران شکل،هزاران بت،در پهنای بیابان پخش می کردند.

اما کجا این فریبهای قشنگ را در جدال بزرگ یارای پایداری بود.

موج سیاه مهیب قد می افراشت.

خشمگین پیش می آمد و بر دیواره ی دنیاها می کوبید.

همه چیز را در هم می پیچید و فرو می برد.

بعد بازمی گشت

در سواحل دور و نادیدنی به خواب جاودان هستی فرو می رفت.

.............

افسوس که رازها دگر افشا شد.

من ماندم و بندها،من ماندم و جغدها.

من و این آتش هولناک که روزی هزاران بار می سوزاندم،

خاکسترم می سازد،

و باز از دل این خاکستر،

ماجرای رنجی بی کران را بیرون می کشد.

.............

موج ناشناس؟

به موجب کدام فرمان،با کدام قانون مرا در سرزمین بیگانه رها ساختی؟

فریادهایم را که پاسخ خواهد گفت؟

تا کی در این جهان غریب که در هیچ گوشه اش منزلگاهی برایم نیست،

آواره در انبوه مردمان،

از شورهای کشنده ی تو قصه سرایی کنم ،

و از امواج هرزه ای که بیهوده به رویم لبخند می زنند،

سراغ تو و جلوه هایت را بگیرم؟

..........

بت ها فرسوده شدند.

کلام ها درمانده گشتند.

راهها به پایان نزدیکند،

و جز راه زیبا و جاودانی تو ای موج،

ای شعر سوزنده ی حیات،

تصویر دیگری در برابر چشمانم نیست.

غلامحسین غریب دی ماه سال 1331

 


/ 0 نظر / 22 بازدید