زادروز نیما یوشیج پدر شعر نو ایران گرامی باد

عصیان مقدس نیما – غلامحسین غریب- مجله اندیشه و هنر سال 1339

اینکه نیما که بود و چه کرد گفتگوها شده است و خواهد شد.او شاعری بود که بحث روی چگونگی کارش و اثری که بر شعر معاصر فارسی گذاشته برای محیط هنری ما بسیار پر ارزش است.چنانکه در سالهای اخیر توطئه سکوتی که به گفته یکی از دوستان بر روی نیما و کارهای او بود شکست.کسانی درحد دانش و بینش خود از روش کار او حرف زدند درهای معبد کهنسال شعر فارسی را به روی او گشودند و شاید اکنون که مرده است،بنا بر سنت معمول او را هم در ردیف بت های بزرگ این معبد قرار دهند.

قرار شده است درباره نیما حرفی بزنم.بی گمان هستند دانشمندان و شعر شناسانی که رها از بند سنت ها و مهروکین های بی جا،در شخصیت نیما و شعرش گفتگو کنند.اما من بیشتر میل دارم روی آن خصوصیت برجسته ای که از آن راه و رسمی در شعر به نام نیما پدیدار شده است حرف بزنم و این خصوصیت عصیان نیما است.یعنی آن نشانه ای که هر هنرمند و متفکر با شخصیتی بی شک آن را در خود دارد.

روزی که نیما شعر گفتن را آغاز کرده است،کسانی که با جوانی او همزمان بودند از نوع گفتار و رفتار و زندگی او می توانستند دریابند که این شاعر بر بسیار بندها و محدودیت ها عصیان خواهد کرد.

دگرگون ساختن شکل بیرونی و راه و رسم معمول شعر فارسی که قرنها همچنان پابرجا مانده و اندیشه کوچکترین تغییری حصار کهنسال آن را نلرزانده بود کاری آسان به نظر نمی رسد.

به راستی یک عاصی یک پهلوان عظیم غول پیکر لازم بود که چنین دگرگونی را پدیدار سازد زمان آن دگرگونی فرا رسیده بود.استادان بزرگ در تاریخ هزارساله شعر فارسی بزرگترین آزمایش ها را کرده و عالی ترین نمونه ها را پدید آورده بودند – در قرنهای اخیر،جز تغییراتی ناچیز آن هم در معنی و فلسفه شعر چیزی به چشم نمی خورد.

در زمانه ای که تمام شئون زندگیش به تندی دگرگونی می پذیرفت و نسیم تازه و جانداری از بدعت های نوین باختری،در زمینه نیروها و کنش های معنوی و درونی به مشام می رسید،دیگر قصیده و غزل و مثنوی دردی را دوا نمی کرد.

به خصوص که باز هم در وصف همان رخسار فرتوت و چروکیده ی یاری باشد که در زمانی دور پریرویی بوده است.

برای طپش ها و تشنگی های روان انسانی که تلاش می کرد تا خودش را از بند دنیای کهن و قوانین و سنن خفقان آورش رها سازد آنگونه بیان احساس کردن پاسخی قانع کننده نبود.

می بایست این حصار فرو می ریخت.می بایست راه نوینی به سوی سرزمین زیبایی از پس آن نمودار می گشت.اولین کلنگ را نیما فرود آورد.در آن روزها چشم ها به سوی او خیره شد.شاعران و شعر شناسان خندیدند و همانگونه که رسم تمام کهنه پرستان ناتوان است،بر آن جوان عاصی که چنین گستاخی می کرد،فیلسوفانه نگاه کردند.

نیما جوان و پرشور بود،بگفته خودش در هوای پاک و سالم جنگل ها پرورش یافته و با عظمت دریا،و جوشش ها و سرکشی های آن خو گرفته بود.هرگز تسلیم نشد.بلکه شجاع تر و سر سخت تر،پا بر روی دیگر سنن معهود گذاشت،تا جایی که زندگانی روزانه اش هم خود شعری شد.برای آن کسان که با او دمساز بودند،آنگونه زیستن،آنگونه حرف زدن،آنگونه شعر خواندن نو و زیبا بود.

او در سالهای آغاز زندگی شعریش کاملاً تنها بود.همانند تمام عاصیان و نو خواهان در راه دشواری که پیش می رفت هیچکس او را در نمی یافت اشعاری که در سالهای پیش از 1320 سروده است به خوبی نمودار وضع روحی اوست:

ققنوس مرغ خوشخوان آوازه جهان

آواره مانده از وزش بادهای سرد

بر شاخ خیزران،بنشسته است فرد

ولی آیا تمام مرغهای خوشخوان جهان از وزش بادهای سرد آواره نگشته اند؟آیا همه آن کسان که دردی داشته اند و زندگی را در جایی برتر و عالی تر از حدود خورد و خواب می جسته اند،تنها و بیگانه نبوده اند؟ و آیا شاعری که باز هم از زبان ققنوس می گوید:

حس می کند که زندگی او،

چون مرغان دیگر ار بسر آید به خواب و خورد

رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.

چنین شاعری جز تنهایی و بیگانگی چیزی نصیبش می شود؟

همه پاسخ این پرسش ها را می دانیم. در اشعار عطار و مولوی و حافظ و دیگران می خوانیم گفتارهایی که رنج بزرگ آنان را از ناهماهنگی با آلایش ها و ناراستی های زمان و عدم دریافت مردم نشان می دهد.

می خوانیم و تحسین می کنیم.اما باز آنگاه که در زمان خود با جلوه هایی از شعر و هنر،همانند آنان برخورد می کنیم،از میان گذشتگان بتی علم می کنیم و به نبرد با آنها بر می خیزیم بسیاری از هم زمان های نیما هم اینگونه بودند.

شکر خدا دانشمند و شاعر و صاحب ذوق بودند(از همان مرغهایی بودند که زندگیشان بطرزی عالی در خواب و خورد گذشت) امروز هم به مقامات بسیار بزرگ رسیده اند.اما چرا نیما را درنیافتند؟چون اگر می پذیرفتند که مرغ خوشخوانی تازه پدیدار شده است دیگر کسی به نواهای مبتذل آنان گوش فرا نمی داد.و آنکه زندگی و افتخار آنها،وابسته به پادوی و تولیت بتخانه کهنسالی بود که نیما گستاخانه بر حصار محکمش کلنگ می کوبید.

پس باید که به دشمنی برمی خاستند. باید که از شعر و شاعر یک بت بزرگ می ساختند و همانگونه که امروز با پیشروان راه زیبایی و هنر می ستیزند،نیما را از هیبتش می ترساندند.اما مردی که با عظمت دریا خو گرفته بود هرگز نا امید نشد.اصولاً نیما با آنکه بیشتر سالهای زندگی خود را در گمنامی و ناشناسی گذراند و با دشواری های مادی هم که پیوسته در راه چنین کسان بسیار است در کشاکش بود هرگز نشانه های شکست و بدبینی از او به ظهور نرسید همیشه در گفتار و کردار،توانایی و بزرگی روحی اش محسوس بود.

او راه خود را رفت بی آنکه به اعتراض ها و تمسخرها بیندیشد،در سالهای آخر،کم کم جوانان و نو خواهان به شعر او و روش هنری اش گرویدند و اکنون که نیما پس از یک دوران مبارزه بزرگ هنری در گذشته است،مکتبی در شعر فارسی به نام نیما بر جای مانده.

غریب دی ماه 1339

مجله اندیشه و هنر


/ 0 نظر / 31 بازدید