منظومه دف زن هزار چشمه آتش- برگرفته از مجموعه ساربان اثر غلامحسين غريب

 

آن نازِ خوبان جهان

سلطان شهر عاشقان،

مشكين سوارِ دشت لالي آمده

 

دَس بند لعلِش را ببين

اسب سمندش را ببين

ابرو كمان ،چشمان سياه،

زلفِ كمندش را ببين،

 

سورنا نواز دشت جان

امشب برام دَشتي بزن

مهمون برام از راهِ دور ،از دشتِ لالي اومده.

 

بيا مشكين سوار نازنينم

ميرم صحرا برات نرگس ميچينم

 

نرو صحرا ،منو تنها نذار مهمونتم من

تو اين دوران غربت،چل چراغ جونتم من

يك امشب خونه رو روشن نگهدار

كه فردا دردسر كم ميكنم من .

 

سوار نازنين!اين كوه سخته ،

پر از تيغ و پر از ماره

فقط اون بالاها يك تك درخته ،

نظر كرده درخت شابلوطه،

پناه مهرورزان روبروته،

 

هزاران ساله مرد كوهساري،

به اميد خداي رستگاري ،

ميرم بالا از اين كوه پر از سنگ

دعايم كن، به وقتِ مغرب تنگ،

 

علي يارت برو آلله پناهت

دعاي مهرورزان خرج راهت.

 

سيا دل شب چه تاريك و چه سرده،

تموم زندگي جنگ و نبرده .

تو آفتاب كنار چشمه سبزي

كنارِ شابلوط ِ پير در اسرار و رمزه

نشسته دختري سر تا به پا سخت و سياپوش،

كنارش بسته يك اسب سفيد نقره تن پوش

دلاور دختر ايران زمينه

سزاي عزت دنيا و دينه

كمربندش طلا و خنجر آرا

نيايش ميكنه اين دم خدا را

 

ميخوام تنها باشم با تو،خداي پاك بي همتا!

خودت مي دوني اين چابك سوار دشت و صحراها،

براي گفتگو با تو از اين كوه اومده بالا،

ميگن در قله ،يا بر ستيغ كوهها بهتر صدامو ميشنوي

پس ياريم كن!

دهقانِ صدها ساله را هم صحبت تنهائي ام كن !

 

چراغي بر كنار صخره روشن شد

نظر كرده درختِ شابلوط در شكل آدم شد.

 ميان شاخ و برگش دست دهقاني برون آمد،

صدائي گفت:

          بيا مشكين سوارِدشتِ لالي،

          اين گلِ نرگس براي توست

          جوابِ خالق يكتا ،

         بسوز جانِ پر شور و نواي توست .

 

مشكين سوارِخوش قد و قامت،

نرگس به دست به پا خاست .

تفنگ از دوش بر گرفت .

در چشمه سارِكوه وضو ساخت.

آهسته زير لبي گفت :

يزدانِ پاك!

دوست!پدر!

من در سراي خاك غريبم !

تو ياري ام بده.

 

فردا سپيده دم،

يك دف زنِ هزار ساله به كوه آمد .

زير درخت ِنظر كرده ايستاد.

نگاه كرد، گفت :

اسب سفيد نقره گون ،پس كو سوارت؟

از كي بپرسم من ديگه از راه و رسم و از تبارت؟

 

نگاه كن!

 كنار چشمه يك آهو نشسته.

به سر از ياس و نرگس تاج بسته .

سوار من همونه ،اون گل نرگس نشونه.

 

خداوندا كي مي دونه.

كه اين آهو همون مشكين سوارِ دشت ِجونه.

نمي دونم كه آيا اون زبونم رو مي دونه؟

پيش رفت ،زير درختِ نظر كرده ايستاد :

سلام آهو! سلازاده آهو!

چطور موندي تو يخبندون اين اين كوه؟

توئي مشكين سوارِدشت لالي

ميون لاله ها جاي تو خالي .

 

آهو زبان گشاد ،سخن گفت .

شيرين و آشنا پاسخ داد :

هزاران ساله دف زن!

من همون مشكين سوارِ زرد كوهانم

و هم آهويي آزاده ز دشت و مرغزارانم

به فرمان خداوندي زماني هم پريزادم

نه من،نه تو و نه هرگز كسي ديگر نباشد

آگه از اسرارِ يزداني.

 

دف زن آتش گرفت ،سوخت.

هزار ضربه نواخت سپس خواند:

منم امشب برات دف ميزنم تا صبح ميعاد

كي ميدونه كه فردا كي مياد،كي ميره از ياد

                       

پایان

 

صخره.... اسفند ماه 77

 

 

 


/ 0 نظر / 31 بازدید